![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
مناسبت نمی خواهد دنبال شعر گمشده ای می گشتم میان دستنوشته های گذشته این سه شعر را کنار هم پیدا کردم ... پنج سال پیش نوشته بودم آنها را با دستخطی عجیب و لبریز از درد ... « دستنوشته می تواند بیان کننده ی اندوه و احساس درون باشد ای کاش دستنوشته های حافظ و مولانا را می توانستم ببینم ... دست نوشته های فروغ را دیده ام دست نوشته ای از شاملو را هم » *** داشتم می گفتم مناسبت نمی خواهد هر زمان که آسمان دلت ابری شد ببار تا آبی شود ... ... ... در روزهائی که افغانسان واقعا « افغانستان » بود آمیزه ای از بوی خون و باروت و هق هق و مرگ ... مگر نمی دانی؟ تکرار می کنم : « م گ ر» نمی دانی « م ر گ » و هق هق مثل نگاه و نفرت حتی خدا همه بو دارند ؟ ... مگربوی بهار را نمی شنوی؟ مگر صدای باران را نمی بوئی؟ مگربوی باران را نمی شنوی ؟ مگر صدای بهاررا نمی بوئی ... می دانم که چیزی بیاد نمی آوری به خاطر نمی آوری... .... و کلام آخر اینکه بهاررا حد اقل سالی یکبار می بینم باران را هم هرشب که آسمان دلش بگیرد از اینهمه ظلم که بر زمین جاری ست مردم نگاه دختر افغانی دستم نمی رود که دوست بدارم یا دوست دارم که بگویم اما نمی توانم بگویم یا خیالی دیگر خیل خوابگرد های گمشده در مرزها در انتظار خوابیدنم هستند تا به پستوی خوابهای سیاهم پناه برند *** پائیز می آید و باران پائیزی هم همه چیز را و خاطره ها را.... دستمالی را به دستم بده بگذارش برای بعد پائیز قرن را *** هزار شب می شود که خواب نمی بینم دکتر گفت اینکه خیلی خوب است و من برای اینکه شب ها خواب بد نبینم روز های رنگ شب گرفته را تمام می خوابیدم تا خواب خاطره ها را تا شب راستی ! شب سیاه تر است یا مردم نگاه دختر افغانی ؟ *** نمی دانم امشب با کدام سیاه چشم افغانی پیمان بسته ام که به خواب نمی روم و یا اوست که شاید سر خوابیدن ندارد و مردم چشمهای سیاهش باز و بسته می شود و نمی گذارد خواب بد ببینم 21/7/1380
ساعت چند است؟ دوست دارم بخندم یا شاید دارم می خندم راستی ! ساعت چند است ؟ *** شبتان خوش ممنون سه سال پیش از یک افغانی شنیدم که گفت : « یک جهان ممنون » عبارت جالبی بود برای من برای شما جالب نیست ؟ *** از انگشت شصت پا شروع کردم و داشتم می رقصیدم ازخواندن حروف القبا شروع به دیدن کردم وای اگر نتوانم مجسم کنم که دیوارهای خانه های همسایه های دست راستی مان چه رنگی ست و بچه هایشان که هنوز رنگ مدرسه ندیده اند مداد را می جوند یا به گونه ی شیئی زینتی زیر بالش مخفی می کنند ... راستی ساعت چنداست ؟ ..... *** دوست دارم بخندم بر این بازی ... ابر می خندد اگر چه آفتاب به گریه نشسته .... داغدار این تنهائی همیشگی هستم و درتلاش باخود تا ببینم ساعت چند است ؟ *** آنقدر بر زمین پا می کوبم که آسمان روی سرم خراب شود تا نتوانم از هر غریبه ای بپرسم :به وقت افغانستان الان ساعت چند است ؟ *** دوست دارم بخندم دوست دارم کنار سفره ی شام قهقهه سر بدهم ... قورمه سبزی آماده ی بلعیدن است خوشه ی انگور کنار سفره آنسو ترک در انتظار... و باز آنسو تر بمب های خوشه ای که برای چند ثانیه همه جا را روشن می کنند حتی مرا که سوی مرگ و سیاهی می روم راستی نگفتی ساعت چند است ؟ *** مرا ببینن که از کودکی به دامن مادری مرده می پرسم : ساعت چند است ؟ *** چقدر سئوال میکنی؟ مگر نمی بی نی دارم مک می زنم به پستان مادرم که گلوله راه پستانهایش را بسته و دارم بجای شیر خونابه می خورم چقدر سئوال میکنی؟ *** مادرم هیچگاه ساعت نداشت بجای من و مادرم به مرز ایران اگر رسیدی از مرزبان بپرس : ساعت چند است ؟ 28/7/80 دعوت به صلح برای تنهائیم بزرگ است کوچکترش کنید این مکعب را می گویم *** برای بخاطر آوردن خودم بزرگ است کوچکترش کنید آینه روبرو را می گویم *** برای دوست داشتن و نفرت حتی خیلی خیلی بزرگ بزرگ است این جهان را می گویم کوچکترش کنید تا بتوانم تمام انسان ها را سوسک ها را حتی به صلح و دوستی دعوت کنم جواد شریفیان 23/7/80 |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 خرداد1385ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|