![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
چه باغ قشنگی آينه را روبرويم گذاشتم تا به صيقل آينه ترا بصورت گلهاي زرد و سرخ و آبي و نيلوفری ............... چه باغ قشنگي است *** آينه اي از تو ساختم تو خواب مرا مي ديدی و باز من تر در بيداری آينه از دستم افتاد *** آينه از دستم افتاد هزار پاره شد در صيقل هزار پاره اش باز تو بودي بصورت گلهاي زرد و سرخ و آبي و نيلوفری تکه اي از آينه را كه از زمين برمي داشتم با خودم زمزمه مي كردم : چه باغ قشنگی ست *** آينه از دستم افتاده بود گمان مي كردم كه از عشق دور مي شوم صدائی شنيدم از جنس عشق صداي تو بود شايد كه مي گفتي : «دستت را به من بده و بر كلامم هيچ معماپي افزون مكن» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|