![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
بازی شب یلدا مقدمه : این بازی شب یلدا شروع شده و تا یلدای دیگر ممکن است ادامه داشته باشه. ۵ راز یا خاطره گفته می شود و سپس از ۵ نفر دیگه دعوت بعمل می آید که این بازی را ادامه بدهند. قبلا ملیکای عزیز دعوت کرد که در طنزدیارمهر ۵ خاطره نوشتم . حالا هم به دعوت نانی عزیز این بازی را ادامه می دهم .
خاطره ی اول : تازه خواندن یاد گرفته بودم و تابلو یک کارگاه خیاطی را که نوشته بود دوزندگی امینیان خواندم: دو زندگی امینیان ( ۲ زندگی کارگاه دوزندگی می دیدم یاد اولین خواندنم می افتادم .
خاطره ی دوم : اسم دبستان ما " سعدی " بود . برای سال اخر دبستان یک مسابقه بین مدارس گذاشته بودند به اسم " جام پیروزی که هر مدرسه سه سال پشت سر هم برنده شود جام به همان مدرسه تعلق می گیرد.از هر دیستان ۵ نفر شرکت می کردند و درسهای مورد مسابقه خط دیکته و انشاء بود. در دوسال قبل مدرسه ما اول شده بود ولی در سال اول شاگرد نفر اول از مدرسه ما بود و سال بعد از دبستان دخترانه ای که اسمش یادم نیست. ما که به کلاس ششم امدیم ( ان زمان یعنی سال ۱۳۴۰/۱۳۴۱ دبستان سال طول می کشید ) معلم ما آقای اصغری حدود ۱۰ نفر را انتخاب کرد و عصرها ما را نگه می داشت تا برای مسابقه کار کنیم. برایم خیلی جالب بود. مسابقه که بر گزار شد دبستان ما اول شد و من هم با امتیاز بالا اول شدم که چند جایزه نصیبم شد و عکسم را هم در روزنامه چاپ کردند. تا اینجا شاید تعریف از خود به حساب اید ولی آنچه باعث یاد آوری این خاطره شد موضوع دیگری ست . تابلو مدرسه ما تغییر کرد : دبستان سعدی ( ولی اضافه شده بود با رنگ ابی در زمینه ی تابلو : برنده ی جام پیروزی . ) و اما ادامه داستان. دبستان دیگری در شهرمان بود بنام دبستان پهلوی . بزرگان قوم ( فرهنگ آن زمان = آموزش و پرورش فعلی ) پیش خودشان فکر کردند که مگر می شود دبستان سعدی برنده شود ولی دبستان پهلوی نه . این خیلی بد است. آمدند و اسم دبستان سعدی و پهلوی را عوض کردند <<<< به همین سادگی . .>>>> سال بعد من که دیگر به دبیرستان رفته بودم وقتی از مقابل دبستان سعدی عبور می کردم می دیدم نوشته بود : دبستان پهلوی برنده جام پیروزی .تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. البته هنوز همانیم.
خاطره ی سوم : از کلاس دوم دبستان شروع می شود تا سال اول دانشگاه. ( به حساب تعریف از خود اگر نگذارید ) من کلاس اول دبستان نفر پانزدهم بودم میان سی نفر و از کلاس دوم تا آخر دبیرستان همیشه اول نفر بودم. بنا براین هیچگاه تقلب نکردم. اگر چه مدرسه برای قریب به اتفاق تمام جامعه ایرانیان آموزشگاه تقلب است... . داشتم می گفتم که هم تقلب گفتن برایم سخت است هم دروغ گفتن...البته گاهی تقلب به دیگران رسانده ام تا قبول شوند ( حتی دو بار کنکور داده ام .. نقلش بماند برای بازی یلدای دیگری ). سال اول دانشگاه امتحان ریاضی ۱ یک سال آخری که هنوز پاس نکرده بود ریاضی را کنارم نشست دو تا نمره ی الف از کیسه استاد بیرون شد. یکی من یکی هم او. پایان ترم بعد سال آخری دیگری کنارم نشست. خدایش رحمت کند " حسن فرهنگی " . تمام جوابها را به او دادم. نتیجه را که دادند من الف شده بودم او " ه ". زیرا من یکی از سئوالها را از راهی ابتکاری حل کرده بودم که استاد در کلاس نگفته بود و چون می شناخت مرا برایش تعجبی نداست. وقتی رسیده بود به ورقه کسی که از همان راه مسئله را حل کرده بود صدایش زده بود و یک یک سئوال ها را پرسیده بود و او چون جوابی برای هیچ کدام نداشته بود رد شده بود.
دو خاطره بدهکارم فردا میارم . راستی خاطره بعدی چوبخط اگر گفتید چوب خط چی هست ؟ می خواستم راجع به چوب خط بگویم اما خاطره ی بهتری به یادم آمد و چون طولانی است بجای دو خاطره قبولش کنید . و اما توضیح در مورد چوب خط که ماری عزیز درست اشاره کردند. در قدیم برای خرید نسیه مثلا نان یک چوب بطول حدود ۲۵ سانتیمتر با خود داشتیم و به ازای خرید هر عدد نان نانوا یک علامت ( فررو رفتگی) با چاقو روی چوب ایجاد می کرد که حساب نانهای فروخته شده را داشته باشد . خاطره چهارم : من معمولا در دوران دبیرستان بجای انشا یا شعر می نوشتم یا داستان و داستان هم معمولا طولانی بود و همکلاسه ها خوشحال که از رفتن پای تخته در امان می ماندند. سال ماقبل آخر دبیرستان دبیر ادبیات که اصلا ذوق ادبی نداشت موضوع انشاء را علم بهتر است یا ثروت انتخاب کرده بود . این موضوع برای ما خیلی ابتدایی و تکراری بود . من داستانی نوشتم طنز و به زبان بی زبانی یا بگوییم محترمانه این موضوع را به ریشخند گرفته بودم. خلاصه آن داستان ۱۵ صفحه ای اینست که : احمد همیشه نمره بیست می گرفت البته تمام انشاء ها را از روی مجلات یا کتابهای دیگر کش می رفت . یکروز وقتی دبیر سوژه علم بهتر است یا ثروت را برای انشای هفته بعد تعیین کرد احمد خیلی ناراحت شد چون تا کنون در هیچ کتاب یا نشریه ای به این موضوع بر نخورده بود. به خانه که می رسد تمام کتابهایش را مرور می کند و چیزی پیدا نمی کند. خلاصه اعتصاب غذا می کند و شب که پدرش به خانه می آید به او قول می دهد برایش انشا بنویسد. بعد از یک هفته شب که پدر به خانه می آید از او می خواهد که انشا را بنویسد و او هم می گوید من انشا بلد نیستم .آخر داور کشتی را چه به انشا نوشتن. وقتی احمد دوباره قهر می کند پدر پشت میز می نشیند برای نوشتن . بالای صفحه می نویسد : (( انشاء موضوع : علم بهتر است یا ثروت )) ولی هرچه به مغزش فشار می آورد نتیجه ندارد. چرتش می گیرد و در عالم خواب طبق معمول وی بیند که دونفر دارند کشتی می گیرند و او هم داور است. روی لباس یکی نوشته علم روی لباس دیگری ثروت . دانشمندان یک سوی ورزشگاه نشسته و علم را تشویق می کنند و پولدارها هم سمت دیگر ثروت را . پدر احمد خوشحال می شود و منتظر می ماند که هر کدام برنده شوند او هم در انشاء همان را بنویسد ولی هر امتیازی که یکی می آورد طرف مقابل هم در همان لحظه امتیاز می آورد . بطوری که امتیاز ها به سیصد و چهار صد و .... می رسد و عرق از سر و کول علم ثروت که کاملا خسته شده اند سرازیر می شود بطوری که حالا تماشاچی ها شرو می کنند به داور بد وبیراه گفتن و بسویش گوجه پرت کردن ( آن زمان گوجه به کیلویی ۴۰۰۰ تومان نرسیده بود فقط ۲ تومان بود ) . اوهم مجبور می شود سوت پایان را به صدا در آورد ( خودنویس احمد را بجای سوت به دهان می گذارد ) و صفحه کاغذی را که جلوش بود خالی می گذارد و در پایین صفحه می نویسد « و بالاخره ما نتیجه می گیریم که علم بهتر است یا ثروت » احمد فردا طبق معمول اولین نفری است که برای خواندن انشاء پای تخته می رود ( لای دفتر را قبلا باز نکرده است ) دفتر را باز می مند و می خواند : انشاء موضوع علم بهتر است یا ثروت . دو سه دقیقه سکوت می کند ( یعنی سطر های خالی را دارد می خواند . سپس می گوید : و بالاخره ما نتیجه می گیریم که علم بهتر است یا ثروت . آخرداستان هم نوشته بودم فکر نکنید شاگردا زدند زیر خنده یا معلم دعواش کرد. بهش نمره ی ۲۰ داد و گفت اینرا برای نمره پایان سالت می گذارم خوب قصه تمام شد. همون دبیر که متوجه نشده بود منظورم چه بوده گفت آفرین و طبق معمول نمره ۲۰ گرفتم می بخشید اگر طولانی شد.... خوب بنا به رسم بازی من هم از ۵ نفر از عزیزان دعوت می کنم : کیمیاگر کوچک . کیمیای همراهی ( حسین ) . دخترباران. خلود. سمانه
******
باز این چه ماتم است .....
****** احساسم پر کشید
احساسم پر زد و رفت بجای مداد در جا مدادی روی میز فقط چهار چهارسو بچشم می خورد *** بجای مداد چهارسو بجای قلم چاقو بجای کاغذ نطع رسم زمانه خشونت شده فقط خدا می تواند این رسم را بگرداند *** به پرخاش می نگری در من تا با نفرت از کنارت عبور کنم چنین نمی کنم ..... رویایم اما هنوز دنیای دیگریست
******
پ.ن.
سه لینک پاورپوینت صدا و فلش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 بهمن1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|