![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
بلور یخی به شکل دلتنگی
یکروز پیش از اینکه فصل سرما شروع شود مگر قرار بر این نشد که باهم همه چیز را قسمت کنیم نگفته بودم مگر که سردی دست من برای تو گرمای دستت برای من .... از این مقوله بگذریم تو گفته هایت را فراموش می کنی من شنیده هایم را فراموش نمی کنم تو خواسته هایت را فراموش می کنی من بایسته هایم را فراموش نمی کنم *** حدیث دیگری بگذار برایت بگویم حدیث خدا که یخ زد مثل دستهای من از حضور نا بهنگام سردی پاییز - کفر نگفتم - خدای ترا نمی گویم - خدای خودم را می گویم - که یخ زده و نشسته به سرما - غمناک از اینهمه بی عدالتی که به سر زمین مخلوقش می گذرد - و عاشقانه هایش را مرور می کند - و آن بالا انسانها را ورق می زند ترا و مرا *** دستهای یخ زده ام از حضور سرمای نا بهنگام پیشانی به عرق نشسته از شرمم را از حضور در بازی زندگی به روزگاری که معیار نه دوست داشتن که پول داشتن است به تسلی نشسته *** گفته بودم قبلا شاید دستهای من همیشه سرد نگاه تو گرم ... دستهای یخ زده ام را میان گلدان بکار و آبش بده بلور یخی خواهد رویید به شکل دلتنگی ********** پ.ن. ۱ ۱۹ آذر ماه تولد رهای عزیز ( رئیس رها ) بر ایشان و خانواده ی شان و اهالی دیار مهر مبارک باد
****** پ.ن ۲ یک طرح
باغی پر انگور به تو دادم چرا که دوستت دارم یک حبه به من بده تو که می گویی دوستم داری ********* پ.ن. ۳ ادامه در بزرگرراهها و خیابانها دوست بسیار عزیز و وبلاگ نویس با سابقه نرگسی نازنین در کامنتی که برای من گذاشت اشاره کرد که این نکات ترافیکی او را به یاد تصادفی که داشته انداخت و ناراحت کرد. لازم است که با عرض پوزش تاسف خود را از اینکه خاطره ی نامطبوعی را برای ایشان زنده کردم ابراز کنم . خدمت ایشان ودیگر دوستان باید عرض کنم که قصد من هم از گذاشتن این شعر واره ها کاهش ناهنجاریها در هنگام رانندگی از جمله تصادف است و اگر از میان صد نفری که ممکن است این مطلب را بخوانند تنها یکنفر سعی کند بعضی نکات اشاره شده را رعایت کند شاکرم و برای من غنیمتی ست بزرگ... بعنوان مثال سه هفته پیش در اتوبان در راه رفتن به خانه یک ۲۰۶ با سرعت بسیار بالا نزدیک بود از عقب به من بخورد که اگر در یکصدم ثانیه کنار نکشیده بودم این وبلاگ دیگر هرگز بروز نمی شد. یاد این شعر افتادم : يك جفت چشم كافي نيست واقعا رانندگی در بزرگراههای تهران بسیار وحشتناک شده است . انگار پیست مسابقه است یا میدان مسابقه . خدا بدادمان برسد مگر درد دل بس است برویم سراغ ادامه اشعار کوتاه ( اگر به این مبحث علاقمندید و مقدمه را نخوانده اید در پست شماره ۴۰ حتما بخوانید ) 31
33 به ميدان جنگ كه نمي روي
34 به همراهيم اگر ادامه دهي
35 بیشتر آدم ها
36 بيهوده سبقت مي گيري و شتاب مي كني
37 پدر به پسر مي گويد :
38 پسرم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|