![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
این بار دو غزل
(((گفتـم مرا تـو جـــــانی ....))) گفتم بزن براین سر، سنگی و سنگ دیگر گفتم بخــوابم افـکن ، رنگی و رنگ دیگر گفتم مرا بپوشان، رختی نو و خطی نو تا بال گستــرم با ، بال قشنــگ دیگر گفتم مرا مرنجان، جان می رود ز دستم یک ذره فرصتــم ده ، تا تنـگ زنگ دیگر گفتم بنه بخــوابم ، تا مــاه نـو بر آیــد بر آسمان شهری پر شوخ و شنگ دیگر گفتم بنه برقصد ، نقشت که دیدنی نیست بر دیــده ام که می بنــ دد ، تا درنگ دیگر گفتم گنـاه کـــردم ، تا دل به غیــر دادم هم جان و هم جهان تو ، هم رود گنگ دیگر گفتم بخواه تا بر دل ، آذر تو افتد جویای آذرم من ، تا آذرنـگ دیگر گفتم چه ات بنامم ، هر نام از تو زاید فـارغ ز نام و ننـگم ، اینت زرنگ دیگر گفتم بکش به کامت ، از غیر مخفی ام کن من یونسم مــرا شو ـ چندی نهنــگ دیگر گفتم که سوختندم ، آن بی خدا خدایان من طالب توهستم ، تا وقت تنـگ دیگر گفتم همیشه خستی ، ما را ز کبر و مستی آمــاده تا بریــزی ، در خون شـرنـگ دیگر چنــگم نمی نـوازد ، بر دامن تـو یـازد گفتم مرا تو جانی ، جانی و چنگ دیگر
با من صنما دل یکدله کن از خوب و بدم کمتر گله کن
پ.ن. عید فطر بر همه ی مسلمانان جهان مبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|