![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
۲ پ.ن برای پست اول پائیز
زاده ي مهرم *** سنگ صبورم برای تو و از سلاله ی باران سی و شش سال پیش در روزی پائیزی سروره بودم : من از سلاله ی ابرم من از سلاله ی بارانم تو ابر را دیدی؟ چگونه آب شد و به هیئت باران بارید و باز باران را دیدی که گرد از رخ گل برگرفت اگر چه خود به هیئت مانداب چرک آلودی شد در آن حضیض ..... به من بگو چرا کدری ؟ ***
از سلاله ی بارانم چون سی و شش سال باریدم و هنوز می بارم به " با اشکهایم " رجوع کرده ای و آنرا خوانده ای ؟ به " با اشکهایم " رجوع کن و آنرا بخوان به " با اشکهایم " رجوع می کنی و آنرا می خوانی ؟ http://mehrbaan.blogfa.com/cat-4.aspx *** و عشق را همیشه با خود داشته ام .... و عشق به این آب و خاک و این هوای غم گرفته ی نمناک ولی همیشه دلتنگی را به همراه داشته ام شاید که عشق = دلتنگی چرا که شعر دلتنگی هم ریشه در ۲۱ سالگی ام دارد و شاید در روز تولدم سروده بودم آنرا
دلتنگی وقتی که عشق حس عمیق گمشدگی است وقتی که زندگی جز گم کردنی و گم شدنی نیست پس عشق را عصاره هستی باور کن *** وقتی که عشق حس تباهی است وقتی که در نگاه تو، من خود را ویران می سازم با دستهای خود مرا دوباره بساز دست ترا برای سازش آفریده اند *** آخر مگر نه، روحم شمشیر آبدیده تیزی بود که عشق را غلافی کردم بر آن آخر مگر نه، جسمم چون پیچکی است پر پیچ و تاب و بیتاب با داربست عشق فقط قادرم بر آسمان بسایم سر *** با این همه می دانی ای عزیز قلبم گرفته چونان گرفتگی این هوای ابری حزن انگیز و عشق مثل جا گذاشتن دستکش و یا چتری است بر روی صندلی اتوبوس وقتی که تو به آنها – بیش از حد – محتاجی در این هوای سرد و وحشی و باران خیز در این غروب خسته پائیز و دست آخر حسرتی سروده شده در مهر ماه ۱۳۵۲ و خانه گزیده در صفحه ۷۳ کتاب مرثیه ی جویبار حسرت رد جاروی رفتگر پیر شهر بر صبح خاکی کوچه نشست و جای پای رهروان دی شبه را شست * موجی به برکه را ماننده گم گم شدند یاران من یارای ماندنم دیگر نیست زیستنم حتی نه برکه ام نه باد نه رفته ام نه بجا می مانم پ.ن. تصویر برگهای زرد در همین جا مرا بیاد شعری زیبا از مارگوت بیکل انداخت : واپسین شعاع آفتاب شامگاهی نشاندهنده راهی ست که خواهان درنوشتن آنیم ابرهائی که با وزش باد در حرکت اند نشاندهنده راهی ست که خواهان درنوشتن آنیم خش خش برگها زیر قدم هایم می گویند بگذار تا فرو افتی آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت
پ. ن ۲ ماه رمضان بر شما مبارک
حلول ماه ماه تازه حلول کرده بر هلال ماه نو شده می نشینم به هلالی ماه تکیه می زنم تا حضور ستاره ها را ببینم تا عبور شهاب ها را نظاره کنم تا خوابیدن سیاهچال ها را مرور کنم *** در دور ترین فاصله خدا را می بینم که حلول ماه نو را به جشن نشسته برایش دست تکان می دهم برایم دست تکان می دهد *** دلم برای زمین تنگ می شود به زمین بر می گردم دلم از عشق لبریز است از نفرت تهی کنار پنجره می روم پیچکی پیدا می شود چنگ بر آن می زنم و به بالا می روم به ماه می رسم که تازه حلول کرده و تابناک دوباره بر گودی صمیمی اش لختی می نشینم برمیخیزم ستاره ها را ورق می زنم برای پیدا کردن " ستاره ی دوست داشتن " *** شب سر تمام شدن دارد ستاره ها همه رو به خاموشی گذاشته اند شهاب ها هم سیاهچال ها هم ... خودم را دارم گم می کنم نمی دانم ستاره ام شهاب یا سیاهچال فریاد می زنم " من کیستم ؟ " کسی جوابم را نمی دهد ج. شریفیان - شامگاه دوم مهر ماه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|