![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
تسلسل سه اتفاق مرتبط با حافظ
۱ دوستی از من خواست که گاهی در اینجا فالی از حافظ بگذارم . با اینکه روند اداره این وبلاگ چنین نیست ولی قبول پیشنهادش را واجب دانستم و بجای تمام کسانی که این پست را می خوانند. نیت کردم و این فال آمد : بی تو ای سروران، با گل و گلشن چکنم زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چکنم آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت نیست چون آینه ام روی ز آهن چکنم برو ای ناصح و بر دردکشنان خرده مگیر کارفرمای قدر می کند این من چکنم برق غیرت چو چنین می جهد از مکمن غیب تو بفرما که من سوخته خرمن چکنم شاه ترکان چو پسندید و بچاهم انداخت دستگیر ار نشود لطف تهمتن چکنم مددی گر به چراغی نکند آتش طور چاره تیره شب وادی ایمن چکنم حافظا خلدبرین خانه موروث منست اندرین منزل ویرانه نشیمن چکنم من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم من که عیب تو به کاران کرده باشم بارها تو به از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر برکنم از دوستان می خواهم اگر نیت کردند و جوابشان را گرفتند بی خبرم نگذارند
۲ این پیشنهاد مرا بیاد غزلی دیرینه از خودم انداخت با این مطلع ( گفتم بزن بر این
سر سنگی و سنگ دیگر--- گفتم به خوابم افکن رنگی و رنگ دیگر ) که به بایگانی
نامرتب نوشته هایم مراجعه کردم و شعری که ۱۸ سال پیش بمناسبت ششصدمین
سالگرد حافظ نوشته بودم به دستم افتاد :
"به بهانه ششصد سال حضور حافظ،" بندگی عشق آنچنان گفتی که زمان مغلوب صدایت شد و زیبائی با کلام تو رخ نمود *** نمایان شدی چون اشعه خورشید از پس شاخه های سر بهم آورده جنگل
جنگل زیباست شاخه های جنگل زیبایند اما جلوه خورشید بردل بیشتر می نشیند
*** ترا هرگز در نیافته بودم آنگونه که باید علیرغم آن که همواره چون آفتاب درخشیده بودی و با من مگر امشب که کتابت را به دیگر گونه ای گشودم تفالی غریب زدم و اخگر خورشید بر دلم افتاد بر برگ برگ جنگل شش صدساله دشمن شدم وقتی اشعه های ترا حجاب شدند ولی حالا
بر برگ برگ این جنگل عاشق هستم چرا که محمل شعاع تو گشتند چرا که عشق را سفارش می کردی
*** مستانه می آیم بر آستانه و محراب عشق و با ترنم غزلی از تو گو هر غزل که باشد و عشق را به عبادت می افتم در مذهب تو *** با معجز کلامت من را ما را از نیرنگ و رنگ و ریب و فریب این روزگار مصون بدار
جواد شریفیان- 12/8/67
ارائه ی جواب از طرف مدیر وبلاگ معلوم شد که یک رباعی از حافظ است:
گفتی که ترا شوم مدار اندیشه
دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
کو صبر و چه دل کانچه دلش می خوانند
یک قطره ی خون است و هزار اندیشه
این ابتکار برای من جالب بود و منهم به همان زبان غار نشینی چند
سطر آورده ام که ببینم توسط دوستان رمز گشایی می شود؟
Tloop an uijno oyot
brjhiu yt nyrdjttut
glawort, gyllt nau jn vyjn! yne
nau jn vyjn uiy iyjrt
tagu ryejyndo tiawort
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|