![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
در امامزاده طاهر ، احمد شاملو به ابدیت پیوست تو لباس جاودانگی به تن کرده ای * و ما بی حضور تو چه زود شش سال فاصله را طی کردیم * از هفتم مرداد هفتاد و نه ، تا امشب ، شب هفتم مرداد هشتاد و پنج ، ساعت ۳۰ . ۸ گفته بودی : « که گفته است من آخرین باز مانده ی فرزانگان روی زمینم ؟ ... » و پس از شش سال از عروجت ، ما می گوییم : تو آخرین باز مانده ی فرزانگان روی زمین بودی *** انگار همین دیروز بود که در خیابان شریعتی ، محدوده ی بیمارستان مهر از شمال و جنوب تا کجا نمی دانم ، ازدحام عشق بود ، با شرکت سوگواران کاشف کاشفان فروتن شوکران * بی تو و بی فروغ چگونه زمین بر مدار خورشید می گردد ، یا ثانیه ها بر مدار دقیقه ؟ شش سال پیش شعری برای تو گفته بودم . عنوان شعر و کتاب فروغ را برایش گذاشته بودم : تولّدی دیگر هنوز حساب میز را نپرداخته ام شماره میز از هزار بالا می زند شماره میز را از پیش رقم زده اند هزار و سیصد و هفتاد و نه تأمل کنید راه بدهید تا شاعر * لباس نو بپوشد * باید به دوستان برسد به نصرت و هوشنگ و با پای قطع شده دوباره بگوید از این کسالت مزمن خسته ام از این عفونت از این نفرت از این سال سال بد سال باد سال اشک سال شک سال کبیسه تقویم را از روبرویش بردارید صندلی چرخدارش را روبروی افق بگذارید از خرداد تا مرداد چقدر عشق کشته شد چند پرنده چند شاعر چند قصه نویس باید بمیرد تا سال کبیسه به آخر رسد *** ریشه در استخوانم دارد ترانه های کوچک غربت پیش از آن که بمیرم هزار مرگ را گریسته ام وارطان مرتضی خسرو صدای افتادن و زخمی شدن هر سیب از بهشت مرا راند دنبال سیب سرخم می گردم راستی سیب سرخم کجاست ؟ *** با پای بریده پریدم پرش آسان نبود پشت کرد به من آسمان کودکی شدم در اعماق به قدری عاشق بودم که دنبال تابوت خودم افتادم و هنوز نمی دانم چه کسی برای نبودنم سینه چاک می دهد *** صندلی چرخدار دنبال صاحبش می گشت عاشقان سوگوار سربی کلمات سیاهش را به سر کشیده بودند یک روز با پای خسته آمده بود از آئینه ای که گرد نفرت داشت به جادوی کلام آینه ای آفرید که غایت عشق بود پس آنگاه خطّی بر آسمان عشق کشید و نهان شد *** آزادی یعنی این پرنده های محبوس از فقس گریخته اند احمد و هوشنگ برای ما حسرتی به جا مانده کاش دنیای تازه شان را می دیدیم *** ابراهیم وار پا به آتش گذاشتند گلستان شد برای همین ردای سیاه را از سر بر می داریم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مرداد1385ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|