![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
سلام، سلام، افزودن تاری ست به ریسمان زندگی به ریسمان دوست داشتن به ریسمان عشق تا ضخیم شود ه- چون زخمه هائی به سازی که اگر زیاد شوند و سنگین، آهنگ را غنای بیشتری می بخشند- ضخیم تر و مقاوم تر تا ریسمان طنابی قطور شود که کوه را توان جابجا کردن باشد فرو بردن کوه غرور و خودخواهی به دریاچه آبی و آرام فروتنی هر سلام یک قدم گریز از دشمنی است حقیر کردن کینه در زمانه ای که حقیر کردن دیگران افتخاری بزرگ به حساب می آید *** سرودن شعری است گاه عبور از سایه سار پیاده رو یا گاه دیدن کسی که نمی شناسی اما در صف اتوبوس ایستاده و از چشمانش اشعه مثبت ساطع می شود و تو بی اختیار سلامی می گوئی به قدری نا بخود آگاه که منتظر نمی مانی جواب سلامت را بشنوی *** سلام پر از خداحافظی، اما موجی است که به ساحل بر می خورد چیزی با خود می برد چیزی دیگر به ساحل می آورد پ.ن: دو سطر آخر بخشی از شعر مارگوت بیکل می باشد جواد شریفیان 2/5/1385
حرکتی میان دو نقطه برای هستی مجمری از طلا بر رف و ستاره های منگوله دوزی شده آویزان از سقف حجمی خالی لبریز از تواتر هجوم بهار و پائیز *** کودکی که کودک نبود مشق شبی را که مشق شب نبود و درس هندسه را که درس هندسه نبود به نوشتن آغاز کرد: بر دفتری بیابانی با قلمی نامرئی دو نقطه رسم کرد *** هنوز از شروع شب زمان درازی نگذشته دقیق باش و ببین میان آن دو نقطه چیزی با سرخوردگی سر می خورد نقطه پایان در تدارک تکرار است تا بشود نقطه آغازی برای سرخوردنی دیگر برای چیزی تا رسیدن به نقطه پایانی دیگر این بار اما سر می خورد نه با سرخوردگی انگار پله ای رو به بالا فرا رویش قرار داده اند نقطه پایان باز آغاز حرکت دیگر ست بسوی نقطه ای دیگر و باز .... *** کنار هجوم مداوم بهار و پائیز کاشی خانه به شکل آسمانی و پر از ستاره و به زاویه ای از دسترس بدور سینی مسی گداخته به گوشه ای افتاده به رنگ خورشید
چند زخمه ی خورشیدی به تار امشب جوانمردی و گذشت را از دیروز یاد بگیر که گذشته است و هرگز دیگر باره باز نمی گردد *** روبه جانب مغرب داشتم امروز و او برای دیدنم سر بر نگردانید رو به سوی خورشید دارد همیشه گل آفتاب گردان *** کسی را می شناسم که غروب را هر دقیقه می دید من اما هزار سال می شود که آنرا ندیده ام *** هزار ساله ام مگر؟ که به سادگی از هزار سال حرف می زنم *** آفتاب چه زیبا می رقصید امروز عصر بر آسمان آبی به گوشه بال کبوتری که دیگر نیست *** بدون حضورت شب طی نمی شود آفتابی مگر که همراه آفتاب غروب می کنی ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|