![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
كلاغ پر نه آفتاب جوانه زد نه از تو جواب نه خدا جلوه ... هركلامي هم ناتمام …. ميان خورشيد هاي فسيل شده آفتاب پر تو پر جام طلا پر خدا پر *** زمستان تابيد باغ پر ... صبح اول دي ماه شد چراغ پر ... سار پشت پنجره لانه كرد كلاغ پر *** آفتاب هنوزپشت پنجره مي خندد توهم هنوز در پرواز .... خدا از هميشه تابناك تر ... خورشيد پير پر ماه سير پر خداي دلگير پر *** دلم براي كودكي كه در این شب سیاه زمستانی و مادري که شیر ندارد ولی هنوز دلش مي طپد براي كودكي كه گرسنه است و ............................ مي طپد *** تا ... دستهايم را سكوئي كنم براي جمجمه اي بيضي شکل و ... شراع کشتی را برای شروع به شكايتي كوچك .... بال پر خنگ خيال پر سیاهی قال ومقال پر * از آفتاب چنان دورم كه سايه از ساربان و سار از درخت پريد آش پر درخت پر هزار چرا پرپر *** سكوتم بيضي است خاطراتم هذلولي هنوز بالاي آخرين سکوی آخرین پلكان ایستاده ام ... نه عشق جوانه می زند نه نفرت دانه می کارد روزهای خاکستری را هر شب در نهایت خستگی به دوش می گیرم برای دفن کردن به لا بلای خاطرات نارنجی تا شروعی دیگر شاید .... و با نتی دیگر
خدا پر نا خدا پر همیشه و هرگز و فردا پر ... خیال دارم بر پله ي اول نردبان عشق را با پله هاي كوچك نفرت براي رسيدن به او تزیین کنم ... رنگین کمان اگر بتابد ( ** ) تصور می کنم: خواب پر شهاب پر ... مهتاب پر ... به تکرار می نشینم گاه دیدنش برای رسیدن به او که جلوه ی عشق است و عشق هم که جلوه ی کوچکی از اوست (*) از هزار راه شيطاني بايد گذشت شيطان پر عشق پر خدا پر *** اگر مي تواني نفرت را بدل به عشق اگر نه عشق را بدل به نفرت نكن مبادا كه باز گونه شود اين حكايت نفرت پر عشق پر تا تو تا هميشه به سوي خدا پر
1/10/86
(*) گفته بودم : عشق= خدا و خدا = عشق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
اين بار يك داستان كوتاه قديمي : يك روز در ميان هلهله آوردندش ؛ از مشهد . بي بي را مي گويم . بي بي كه روز هاي كودكيم را از قصه مي انباشت . من و برادرانم را پهلوي خويش جا مي داد و قصه پيري هاي سبز و سرخ وسياهش را براي ما مي گفت . اورا ميان هلهله آوردند . او مشهدي شده بود . من و برادرنم و بچه هاي فاميل به خانه آنها رفتيم . زنها مي آمدند دسته دسته و چيزي مي گفتند . مي نشستند وچيزي مي خوردند و مي رفتند . يك هفته كارشان فقط اين بود . يك هفته رفت وآنها رفتند و به سر آمد اين بازديدها . انگار باز هم همه چيز مثل اول شد . ما بوديم و بي بي. گردا گرد او وچشم به دهانش كه ذهن كودكانه مان را با دور دستهاي دور وخوب و خواب گونه مي آلود . هيچ چيز تغير نكرده بود . اما نه ، مردم بجاي بي بي ، "مشهدي بي بي" مي گفتند ؛ ولي ما نمي گفتيم. ما بي بي را دوست داشتيم وغير اورا ، نه . ما شنيده بوديم كه مشهد شهر مقدسي است وآرامگاه امامي ... اما از لفظ مشهدي بي بي، بوي بيگانگي مي آمد و غربت . انگار از ما نيست . انگار اهل مشهد است و بوده وبايد باشد . بي بي هنوز قصه مي گفت. من برزگتر شده بودم . من در ميان قصه او رشد كرده بودم و اكنون دستم به طاقچه (1) مي رسيد . ديگر ميان ما بچه ها توپ بود وسيله بازي . ميعادگا همان كوچه خاك آلودمان بود كه تير چراغ برقي در حاشيه اش ؛ و هرگاه توپ هوس پشت بام مي كرد. دستانمان را به بدنه تير حلقه مي كرديم و پايمان را روي ديـوار، گام برمي داشتيم و مي لغـزيديم و به بالا مي رفتيم ، تا به پشت بام و ... توپ را به دست مي گرفتيم و مي آورديم . ديگر، كمتر به خانه بي بي مي رفتيم. من ، خجالت مي كشيدم به بچه ها بگويم كه به قصه هاي او معتادم. ما تازه خواندن ياد گرفته بوديم . آن روزها كتابهاي قصه اگر چه كم بود ؛ اما بود . من قصه كتابها را دوست نداشتم . انگار مسخ شده بودند. انگار قصه بايد، فقط از زبان بي بي شنيده آيد. از هر فرصتي براي رفتن به منزل بي بي استفاده مي كردم. وقتي برادرانم نبودند. وقتي كه دوستانم براي بازي نيامده بودند. وقتي كه.... من به خانه اش مي رفتم. مي رفتم تا سر بزرگ وپيرش را به حركت در آورد . با شور و شوق قصه بگويد و با دستهايش ژاكت ببافد. آرزوها تمام شدني نبود . آرزوي ديدن بي بي و گوش دادن به قصه هاي هميشگي اش . و روز ها هم در آمدن و رفتن بودند. يك روز، وقتي ميان قصه هاي او شنا مي كردم و او يك ريز حرف مي زد و مي گفت ، در زدند . دو نفر از شهرداري آمده بودند ، گفتند : خيابان جديد قسمتي از خانه را در بر مي گيرد. تا چند روز ديگر دست به كار مي شوند. همين را فقط ؛ گفتند و رفتند. بي بي درخت ها را دوست مي داشت، باغچه ها را نيز. هرروز ، در آب دادن به شمعداني ها و باغچه ها به او كمك مي كردم . بي بي بچه نداشت . گلها ، بچه هاي او بودند . خيابان جديد در مسيرش گلها را نابود كرد. بي بي اندوهگين شده بود. حتي مريض شد. اما، چه فايده؛ كه بالاخره نصف باغچه و حياط، جزء خيابان شد. تا در آن خيابان، سالهاي سال بعد، وقت غروب ، با دوستان قدم بزنيم و حرف . خانه هاي ديگر نيز تغير يافتند وشهر ما عوض شد. يك روز از همان روزها كه قسمتي از ديوار خانه ي بي بي را خراب كرده بودند. صداي افتادن كسي را شنيديم. تنها بوديم. وحشت كرديم. شايد كه دزد باشد . شخصي كه از سر ديوار اين طرف جسته بود ، خودرا پشت تنه درخت توت رساند و پنهان شد. ما بيشتر به وحشت افتاديم . بي بي ، رنگش سفيد شده بود. شاهزاده اي كه در ميان قصه او اسب مي تاخت تا به جنگ دشمن رود. در ذهنش بلاتكليف بود كه برود يا بماند. و ماند و ديد كه ما كوچكترين حركتي نكرديم؛ ورنگ چهره هردويمان سفيد شده بود . اگر دزد چاقو داشت، چه كسي مارا كمك مي كرد. شاهزاده كه شمشير داشت. اما ، او فقط در قصه بود. او مي توانست دزدان افسانه اي را بكشد . ما هاج و واج بوديم. تا اينكه دزد از پس تنه درخت بطرف ما آمد. نزديكتر كه شد شناختمش، برادرم بود. مي خواست كه ما را خندانده باشد . بي بي خيلي ترسيده بود . يك ساعت طول كشيد تا به حالت عادي بر گشت. من با برادرم دعوايم شد و قهر كرديم . شش ماه طول كشيد تا اينكه بي بي مارا آشتي داد. من باز قد كشيدم وبه دبيرستان رفتم ، ديگر نمي توانستم در ظهرهاي تابستان از پناه سايه باريك ديواري كه هر روز كوچكتر مي شد، عبور كنم و خورشيد برمن نتابد . در روشني بودم . به تيررس رسيده بودم . ديوارها كوتاه تر شده بودند، حالا ديگر دستم به رف ( 1 ) مي رسيد . در من نشاط كودكي تحليل رفته بود. مي گفتند عوض شده ام . اما من، هيچ نمي گفتم . تنهائي را دوست داشتم. ديگر قصه هاي كتابها ، آنقدرها برايم بي روح نبودند. با بچه هاي همسال هم كمتر به بازي مي رفتم و اين برايشان عجيب بود . سيزده ساله بودم. دوست داشتن را دوست داشتم ، و كودكانه عاشق شدم. مثل آدمهاي قصه شده بودم. پري كوچكي را براي خود ساخته و پرداخته بودم وبه او فكر مي كردم و براي ديدنش با سكه فال مي گرفتم. اگر شير مي آمد او هم مي آمد. اما هميشه كه شير نمي آمد. شير يا خط خسته ام مي كرد. بكروز از بچه ها فال با ورق را ياد گرفتم. ما در خانه مان ورق نداشتيم . پدرم مي گفت ورق كتاب دعاي شيطان است و دست زدن به آن معصيت دارد . من، پنهاني از چشم پدر، يك دست ورق خريدم ده تومان . مقـداري از پولش را از بـي بـي گرفته بودم . از آن به بعد به زير زميـن خانه مان مي رفتم. پنهان از چشم همه، حتي برادرانم ، فال مي گرفتم . ورق ها را هميشه در پشت آينه بزرگي كه در طاقچه بود، پنهان مي كردم. هيچكس بو نمي برد. اما وقتي از اينكه مدام به زيرزمين مي رفتم وكـارهايم اسرارآميز جـلوه مي كرد و به من مظنون شدند؛ ديگر براي فـال گرفتن بايد به خـانه بي بي مي رفتم ورفتم. روزهاي تابستان، تخت را كنار حوض قرار مي دادند. عصرها روي تخت مي نشستيم . او باز هم برايم قصه مي گفت و من فال مي گرفتم . گاهي بفكر فرو مي رفتم . در آن لحظه، مي رفتم توي حال و هواي فواره حوض كه به بالا مي رفت و پائين مي آمد؛ و ماهي ها كه پشت ديوارهاي جلبكي با هم قايم موشك بازي مي كردند . بي بي چه خوب بود . مي گفت ورق حرام است ، اما هرگز به پدرم نگفت كه من يك دست ورق خريده ام . و من باز با ورق فال مي گرفتم. گاهي هم او با دستهايش ، با دستهاي پير و بزرگش، براي من فال مي گرفت . آستين دست چپش را بالا مي زد ، انگشت وسطي دست راستش را روي انگشت وسطي چپش مي گذاشت . انگشت شست دست راست را مي كشيد انگار مي خواست كف دست چپش را وجب كند. حالا انگشت شست دست راست، روي نبض دست چپ قرار گرفته بود. انگشت وسط دست راست جا بجا مي شد روي همان نقطه اي كه حوالي نبض دست چپ ، پيدا كرده به بود. و كف دست راست دوباره كشيده مي شد. . تا انگشت شست دست راست، برسد به انحناي ساعد و بازو. چيزي زير لب مي گفت و دست روئي ، مسير آمده را برمي گشت. آنگاه انگشت وسطي بالائي از انگشت زيري، گاهي عقب تر آمده بود ، گاهي جلو ترك . بدين گونه ، يا فال خشك بود و بد " وقتي كوتاه تر مي شد" . يعني كه آن پريوار را نمي بينم . يا جلو تر و فال خوب. وقتي كه از من سئوال مي كرد: فال براي چيست ، مي گفتم براي قبول شدن در امتحانات . اي كاش هميشه در امتحانات قبول مي شدم !!! يك روز آب حوض بزرگ خانه ي بي بي قطع شد . فواره از اوج افتاد . آب ماند و گنديد. سيد جعفر ، شوهر بي بي ، به خانه هاي بالادست سر زد . آب آنها هم قطع شده بود. مسير آب را عوض كرده بودند . آب به ميدان جديد شهر كه فواره پر اوجي داشت، مي رفت. حوض حياط خانه بي بي خشك شد ، ماهي ها مردند ، از آن پس براي آب دادن به شمعدانيها هم ، بايد از چاه مي كشيديم . هرروز عصر دور فلكه جديد شهر ، با بچه ها مي ايستاديم. به فواره عظيمي كه تصوير فواره هاي كوچك بسياري بود " كه از حياط هاي كوچك دزديده بودند " ، خيره می شديم ؛ و به آمد و رفت مردم و پسرها و دخترها و آنكه پريوار بود . در روزهاي بچگيم از صبح تا غروب زندگي كرده بودم ، اكنون فقط لحظات عمرم همان دو ساعت غروب است كه در خيابان پرسه مي زنيم و گپ با دوستان . يك شب وقتي كه بي بي به نماز ايستاده بود، با هيكل شكسته و پيرش؛ و من فال مي گرفتم؛ از پشت در صداي غريبي آمد . مثل صداي سايش شيئي به شيشه . صدا دو باره تكرار شد؛ شديدتر. كسي آنسوي شيشه ي در نبود. ما وحشت كرديم. بي بي، ديگر نماز نمي خواند . نشسته بود ، هاج و واج ، با دهان و چشمهاي باز و آن نقطه در را نگاه مي كرد . آنگاه ديديم كسي كه پشت در خودرا پنهان كرده بود. بلند شد و ايستاد . از پشت شيشه در مي توانستيم ببينيمش. لباس سفيدي بر تن داشت. مثل كسي كه از عالم مرده ها آمده باشد. صورتش در تاريكي بود ، من گيج شده بودم. آن كسی كه پشت شيشه با لباس سپيد ايستاده بود ، آمد جلوترك . و صورتش از تاريكي بيرون آمد. اورا شناختم. برادرم . من به خود آمده بودم . اطراف را نگاه كردم و بي بي را ديدم كه به صورت روي قالي نخ نما افتاده بود . بي آنكه چيزي گفته باشد ، از حال رفته بود. نبضش تكان نمي خورد . انگار مرده بود "زبانم لال "؛ همسايه ها و مادرم آمدند . خانه شلوغ شد . برادرم گريخته بود، وقتي كه ديده بود ، تفريحش نيمه كاره ماند . هفته ها طي شد. خيلي ها آمدند به عيادتش ، دكترها هم آمدند. حالش خوب نمي شد ، دو روز سر پا بود و يك هفته بستري . ديگر براي من قصه نمي گفت ؛ حتي، با دستهاي لرزانش هم برايم فال نمي گرفت . در ذهنم پري گم شده بود. مي گفتند بي بي هول كرده و ترشي خورده رويش . من، ديدم كه هول كرد. اما نديده بودم كه ترشي بخورد . خودش مي گفت عمر زيادي از من نمانده . گاهي كه حالش خوب بود هوس مي كرد برايم قصه بگويد . در قصه هايش جاي ديوها و پريزاد ها ، جاي دزدها و حاكم ها عوض شده بود ، ديوها نيكو كار شده بودند و فرشته ها بد كار ، كاريش نمي شد كرد . وقتي قصه مي گفت بيشتر رنج مي كشيدم. ولي مجبور بودم گوش كنم كه خوشحالش كنم . من با برادرم باز دعوايم شد ، مدتي قهر بوديم. تا اينكه باز بي بي مارا آشتي داد . يك روز در ميان غلغله بردندش . بردند و در ميان گور بخاك سپردندش. يك هفته بيشتر شايد، زنها می آمدند دسته دسته و چيزي مي گفتند . مي نشستند و چيزي مي خوردند و مي رفتند . يك هفته كارشان فقط اين بود . يك هفته رفت و آنها رفتند و ديگر نيامدند ، بي بي هم كه رفته بود نيامد. بي بي عزيز بود ، بي بي كه روزه مي گرفت و نماز مي خواند ، بي بي كه روزهاي كودكيم را با نقل و شيريني حلاوت مي بخشيد . بي بي كه برايمان قصه مي گفت ، از شهر ديوها و پريزادان . بي بي ديگر براي ما قصه نمي گويد . او رفته است ، اورا برده اند ، شايد ديوها ، يا شايد پريزادان . بي بي را روي چهار تا از ورق هاي بازي تصوير كرده اند ، همين ورق هاي بازي كه اكنون كنار من است و مي خواهم با آنها فال بگيرم كه آيا بي بي بر مي گردد ، يا نه . مي گويند ورق كتاب دعاي شيطان است ، بي بي را روي چهار تا از ورق هاي بازي تصوير كرده اند. بي بي دو سر شده است، بي بي جهنمي شده است(2) . جواد شريفيان 1349 ( 1 ) در حدود چهل سال پيش، يعني زمان نگارش داستان، خانه ها معمولا كمد نداشتند. ديوار ها هم خيلي قطور تر از حالابودند. بجاي كمد، تو رفتگي هايي مربع شكل ، در ديوارها تعبيه كرده بودند براي قرار دادن ملزومات ضروري يا وسايل تزييني ؛ بنام "طاقچه" . بر بالاي طاقچه ، نزديكتر به سقف ، تو رفتگي مستطيل شكلي ديگر بود بنام " رف " . طاقچه و رف وظيفه ي كمد هاي امروزي را داشتند ؛ يا دكور هاي چوبي كه وسايل تزييني را در آنها قرار مي دهيم. (2) در حدود پنجاه سال پيش " وقتي كلاس اول يا دوم دبستان بودم " ، به بچه ها مي گفتند دو سر مداد را نتراشيد ، زيرا به جهنم مي رويد. حالا هم وقتي بي بي در ورق هاي بازي دو سر شده ، يعني با همان نتيجه گيري كودكانه، جهنمی شده است.
************
پ.ن.
سلام به تمام دوستان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|