![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد
۷ س بهار پنجره ای می شود بسوی نور باران صف درختان سيب را می زند هاشور تمام درختان سيب جامه ای از شکوفه پوشيده اند *** ميوه خيلی گران شده سيب(۱) سرخ (۲) سفره ی(۳)هفت سين ات(۴) را بردار به آن که تمنايش را دارد بده تا سراسر(۵) (۶) سال(۷) توفيق و لذت بخشيدن همراهت باشد
**** مثنوی کوتاه عشق
**** پ.ن. ۱ شمارش معکوس برای عید و بهار
در سال جديد: عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار... از تنفر متنفر باش و به مهرباني مهر بورز... با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش... زرتشت ( نقل از وبلاگ کیمیای عشق و بیداری کلیک) پ.ن. ۲ چند روز نیستم این چند لینک تقدیم به دوستان یک پورپونت زیبا هدیه نوروزی نازنین : کلیک کاری از دوست عزیز یاقوت سبز : کلیک تصنیف زیبایی از سراج : کلیک و یک پاورپونت از شعر حیلت رها کن مولوی : کلیک
چند غزل از مولانا با صدای شاملو همچنین آرام . آزاده . اکرم . الهه. باران . بانو . بهار . پارمیس . پروانه . پریسا. خلود . رها . زهرا . شراره . فیروزه . مانلی . ملاحت. ملیکا و نازنین ( اگه اسمی از قلم افتاده ببخشید بعدا اضافه می کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
این پست برای نازنین بهار . ببخشید واو جا افتاد . برای نازنین و بهار ...
با حرفهایم راه می روم
گویا ترم زبلبل اما ز رشک عام مهریست بر دهانم و افغانم آرزوست " مولوی " ******** کنار برو لطفا" دارم از رویایم عکس می گیرم *** ساعت مچیم از نیمه روز نگذشته هنوز روز رفته اما برایم دست تکان می دهد *** پیش تر ازین گفته بودم نور سایه دارد اگر در برابر نوری شدید تر قرار بگیرد اصلاح می کنم " نور سایه دارد اگر مقابل تو قرار بگیرد" *** دستی برای گرفتن دستی برای دادن ...... دست خدا نه می دهد نه می گیرد فقط نوازش می کند *** صدای ترقه که می آید برگ گل بر این گلدان می لرزد *** خنجری به دستم بده خاطرات نخواسته ام را تا خط خطی کنم خیال نیست هنوز خنده های توخالیت در گلدان خاطره خاک می خورند *** هزار صفحه و خاطره ی نا نوشته را در ذهن خسته مرور می کنم پله پله از پلکان هزار پله بالامی روم ولی هنوز درپلکان آخر اولین پله ایستاده ام
*** با حرفهایم راه می روم با صدایم از پلکانی به سوی خدا بالا می روم با دستهایم می خندم ... با اشکهایم شیشه ی پنجره ی رو برو را تمیزمی کنم تا دوباره بارانی که در بهار می آید به هاشورش کشد ۱۸/۱۲/۱۳۸۵ ***** شمارش معکوس برای نوروز ۱۳۸۶ نوزدهم اسفند : باشد که در سال نو موعظه را کم کنیم کمتر بگویم اما به آنچه می گوییم عمل کنیم نه اینکه کلاممان سرشار از عشق و دوستی باشد روانمان ولی پر از نفرت و نخوت و خودخواهی
( ۱۱ روز مانده به عید و بهار ) *** بیستم اسفند
بر سر و رو سجده کنان جمله راه تا سر آن گنج چو مار آمدیم دام بشر لایق آن صید نیست پس تو بگو ما به چه کار آمدیم سال ۱۳۸۶ هشتصدمین سال مولانا جلال الدین محمد بلخی مولوی مبارک باد
( فقط ۱۰ روز مانده به عید و بهار ) *** بیست و یکم اسفند
رنگ سبز ساقه ی شبدر بهار را سبزتر می کند
( فقط ۹ روز مانده به عید و بهار ) *** بیست و دوم اسفند چقدر شتاب گرفته زمان هنوز جامه نو نکرده ایم سال نو می شود ( فقط ۸ روز مانده به عید و بهار ) *** بیست و سوم اسفند نگفتم مگر چقدر شتاب گرفته زمان همین چند روز پیش چهارشنبه سوری بود و دیروز یکسال مثل برق گذشت به همین سادگی ( فقط ۷ روز مانده به عید و بهار )
***
بیست و چهارم اسفند ترنم سمفونی بهار را
.... آمدن عید و بهار بر نازنین عزیز و بهار عزیز و دیگر عزیزان مبارک ( فقط ۶ روز مانده به عید و بهار ) *** بیست و پنجم اسفند درسال نو برای دشمنانت دعای برکت کن... به آنانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید...
این بید را ببین هنوز بهار نیامده مجنون شده عید بیاید رود عید تو ماند ابد کز فلک بی مدد چون برهیدی بگو |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اسفند1385ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
وقتی خدا پیام می دهد
( ادامه ی بازی شب یلدا ) به دعوت دختر نارنج و ترنج
بازی شب یلدا بازی جالبی ایست . هم می تواند تداوم داشته باشد تا یلدای دیگر . هم می تواند سبب شود تا نا گفته هایی را بشنوی و دست اخر می تواند فقط یک بازی باشد . مگر زندگی هم یک بازی نیست که لاجرم به پایان می رسد . اما برنده ی بازی کسی است که عشق را پیدا کند . که خدا را پیدا کند. .... برای بار سوم به این بازی دعوت شدم . بار اول به دعوت ملیکادر طنز دیار مهر نوشتم که به دلیلی که فکر می کنم می دانم دیگر نیست . بار دوم به دعوت نانی عزیز . این بار هم به دعوت دختر نارنج و ترنج . ... حالا ۵ خاطره می نویسم از اینکه چگونه خدا برای ما پیام می فرستد . فقط باید هشیارباشیم و گیرنده ی مان را تقویت کنیم که دریابیم . البته اگر حب و بغض ها و غرق شدن در مادیات و روزمره گی این مجال را به ما بدهد. به قول مولانا : رو سینه را چون سینه ها هفت اب شوی از کینه ها.... یا : فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود وبی زیان که منم ... خاطره ی اول : ساعت ۶ شامگاه امشب : وارد بلاگفا شدم که شروع کنم نوشتن این پست را و عنوان را داشتم می نوشتم که در همان لحظه یک پی ام از یک دوست نازنین رسید. fekr mikonin emshab up konin ya na? ( فکر می کنین امشب آپ می کنین یا نه ؟ ) . ممکن است اسم این را تله پاتی بگذارید یا حس ششم یا هر اسم دیگری . من این گونه اتفاقات را پیامی از جانب خدا به حساب می اورم .
خاطره ی دوم : ساعت ۷ شامگاه شبی زمستانی در سال ۱۳۷۱ : بعد از کار روزانه به خانه ی دوستی رفته بودم که گاهی سر می زدم و خانواده هم می دانستند که گاهی به تنجا می روم. از خانه تلفن زدند . اخرین مهلت ثبت نام پسرم برای کنکور سراسری بود . سریع روانه خانه شدم . ماجرا از این قرار بود که ساعت هفت بچه های کوچکتر تلویزیون را روشن می کنند برای دیدن کارتون . دقیقا در همان لحظه تیتر اخبار ساعت هفت : اولین خبر .... و دومین خبر : مهلت کنکور سراسری ساعت ۶ بعد از ظهر امروز تمام شد ولی تا ساعت ۱۲ امشب تمدید شد. و دقیقا بعد از اعلام این خبر برق می رود. این در حالی است که پسرم فکر می کرد هنوز چند روز فرصت برای ثبت نام باقیست. یعنی اگر دو دقیقه بعد بچه ها تصمیم به دیدن کارتون گرفته بودند یا دو دقیقه زود تر برق رفته بود پسرم ثبت نام نکرده بود و یکسال عقب می افتاد. به خانه رسیدم و پس از تکمیل فرمها به پستخانه رفتیم . به پسرم گفتم این خواست خدا بوده که بتوانی ثبت نام کنی . حتما قبول می شوی . پس تلاش کن... کوتاه سخن که آنگونه که باید تلاش نکرد ولی در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اراک قبول شد... خاطره ی سوم : عصر روزی از اردیبهشت ۵ یا ۶ سال پیش : به ساعت هر روز از اداره بیرون امدم در مسیرم تا راه رسیدن به خانه شش چراغ راهنمایی بود در طول حدود ده سالی که این مسیر را می رفتم همیشه حد اقل ۳ چراغ قرمز بود آنروز ۵ چراغ سبز بود به گونه ای که در حدود ۵ دقیقه بعد دقیقا کنار درب تره بار قزل قلعه بودم . در بزرگراه جلال آل احمد مسافری منتظر با دو بسته در دستانش بسته ای را به زمین گذاست تا به ساعتش نگاه کند طبق عادت همیشه شیشه ی سمت راست را پایین کشیدم برای رساندنش به مقصد سوار که شد ... پس از چند محاوره ی معمولی گفت شما امروز در امر خیری شرکت کرده اید پرسیدم چرا ؟ ... بازنشسته ی اداره ی برق بود . خانه اش هم در تجریش گفت : سالهاست به خانواده ی مستمندی کمک می کند در همین نزدیکی ها گفت : ماشین ندارد اما شرکتی دارد و یک پیکان مشترک که امروز دست شریکش بود گفت : امروز عصر که به خانه رسیده همسرش گفته است که آن خانواده زنگ زده اند که آذوقه مان تمام شده گفت : اینها را خانمم خریده تا به آنها برسانم . می خواستم بگذارم برای فردا که ماشین شرکت با من است . (به بسته ها اشاره کرد ) گفت : فکر کردم که امشب شاید لازمشان باشد . ازتجریش سه بار سوار و پیاده شدم تا تو آمدی و سوارم کردی او گفت و من گفتم و .... ناگهان گفت نگهدار و پیاده شد. پس از پیاده شدنشن و رفتنش یاد چراغها افتادم ای کاش گفته بودم به او که کسی از بالا ترا نگاه می کند و چراغها را تنظیم کرد که من به تو برسم ای کاش... خاطره ی چهارم : دو ماه پیش ۸ صبح : ماشین را کنار خیابان پارک کردم و وارد اداره شدم برای کارت زدن.موقع کارت زدن یک اسکناس ۱۰۰ تومنی تا شده کنار دیوار افتاده بود . برداشتم و در جیب گذاشتم. لازم بود موتور ماشینم چک شود بنا براین بجای بردن ماشین به پارکینگ آنرا مقابل تعمیرگاه کوچه ی پایین تر از اداره بردم. به سمت اداره آمدم و یادم افتاد سیگار ندارم بر گشتم به همان کوچه و از مغازه سیگار خریدم . هنگام بیرون آمدن همکاری وارد مغازه شد برای خرید چیزی و از من خواست منتظرش شوم ... ۵ دقیقه منتظر ماندم بعد که کارش تمام شد و با هم به در ورودی اداره رسیدیم یادم افتاد که کیفم صندوق عقب جا مانده است. دوباره به سمت ماشین برگشتم . هنگام باز کردن صندوق عقب یک پیر زن مستمند کنارم سبز شد . ۱۰۰ تومنی را به او دادم . شاید از لحظه ای که باید پس از پارک ماشین وارد اداره می شدم ۱۵ دقیقه گذشت و ۲ بار رفتم و برگشتم تا آن اسکناس نصیب آن پیره زن شود !!!!!!!!!. خاطره ی پنجم : ساعت ۳۰/۸ شب روز یکشنبه قبل از تاسوعا: دو ماه یکبار باید برای دخترم در خارج پول بفرستم . معمولا توسط مسافرانی که عازم آنجا هستند این کار رامی کنم. دو ماه قبل توسط آقای " واو " که منزلش ولنجک است و با ما خیلی فاصله دارند پول فرستاده بودم . این بار هم قرار بود ساعت ۱۰ شب به آنجا روم . خسته بودم و دوست داشتم بعدا بروم . به موبایلش زنگ زدم و فهمیدم سه شنبه عازم است . قرار گذاشتیم فردا شب پول را به او برسانم. ۳ دقیقه بعد تلفن زنگ زد. خانم " پ " از همکلاسی های زمان دانشجویی بود که منزلشان به ما خیلی نزدیک بود. پرسید چیزی نمی خواهم برای دخترم بفرستم ؟ وقتی جواب مثبت دادم گفت ما هم مسافری داریم که عازم همانجا است و الان مهمان ماست و علاقمند است که او این کار را انجام دهد . قبول نمی کردم و از او اصرار ... و نهایتا گوشی را داد دست مهمان . همان آقای " واو " بود .تا یکهفته قبل آنها اصلا همدیگر را نمی شناختند. و اما حدیث آشنایی آنها : شوهر خانم " پ " استاد دانشکده کشاورزی است و به شاهنامه فردوسی علاقه ی زیادی دارد . به طوری که هنگام تدریس بیشتر مثالهایش از شاهنامه است . آقای " واو " هم بسیار در زمینه شاهنامه مطالعه کرده و صاحب نظر است یکی از شاگردان آقای دکترم... استاد دانشکده کشاورزی که دوست آقای " واو " بوده سبب آشنایی آنها می شود و این دومین باری بود که در طول یک هفته ملاقات داشتند و آقای " واو " به همراه خانمش برای شام به منزل دوستان من دعوت شده بودند . اگر من نیم ساعت زود تر زنگ زده بودم هیچ برنامه ای ردیف نمی شد. چون هنوز به آنجا نرسیده بودند. بعد از تلفن من آقای " واو " به خانمش می گوید آقای شریفیان بود که زنگ زد. همون که می خواهد توسط من پول برای دخترش به س ..... ببرم . خانم " پ " با تعجب می پرسد اسم دخترش ما..... نیست . و ........ کوتاه سخن همان موقع رفتم منزل آنها پول و بسته ای را که می باید تحویل دادم . ببخشید اگر پست کمی طولانی شد. دوستان عزیز زیر را به ادامه بازی دعوت می کنم: دختری که عاشق مادرشه و مادری که عاشق تره ****** شمارش معکوس برای نوروز ۱۳۸۶ سیزدهم اسفند : بوی بهار می آید اگر بگذارند بوی بهار را بشنویم *** بوی بهار می آید و فشفشه همراه با ترقه ولی چه بگویم ترقه گاهی از نارنجک بد تر و فاجعه بار تر است
( ۱۷ روز مانده به عید ) **** چهاردهم اسفند :
دیشب به ساعت ۹ سر راه رسیدن به خانه منتظری را سوار کردم آزاده بود با هزار شکوه از ماههای سخت جبهه و اسارت می گفت و سالهای نامهربانی پس از آن به او گفتم که درک می کنم ترا که ناگهان شعر صائب بخاطرم آمد با صدای بلند به خود گفتم احساس سوختن به تماشا نمی شود آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم او هم مصرع زیبایی در ادامه گفت به دریا رفته می داند مصیبت طوفان را *** پیاده که شد اندیشیدم در سال نو چه خوب است خط کش ها را کنار بگذاریم مطلق ها را رها کنیم که هر خوبی مطلق نیست و هر بدی یاد حدیثی از شمس افتادم ( بماند برای بعد *** باشد که سال دیگر خط کش جزم و مطلق اندیشی را کنار بگذاریم که هیچ چیز مطلق نیست به جز خدا ( فقط ۱۶ روز مانده به عید ) ******** پانزدهم اسفند چه شور و شوقی ( فقط ۱۵روز مانده به عید ) *****
شانزدهم اسفند
برای سال نو بیایید آنگونه که نیاکانمان گفتند عمل کنیم پندار نیک گفتار نیک کردار نیک
( فقط ۱۴روز مانده به عید و بهار ) **** هفدهم اسفند خانه تکانی می کنی برای عید بکن ولی باور کن خانه تکانی دل واجب تر است
( فقط ۱۳روز مانده به عید و بهار )
***** پ.ن. ۲ ضایعه در گذشت رسول ملاقلی پور را به جامعه سینمایی ایران تسلیت می گویم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اسفند1385ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
به سفارش بهار آرزو (*) دلتنگی وقتی که عشق حس عمیق گمشدگی است وقتی که زنـدگـی جز گم کردنی و گم شدنی نیست پس عشق را عصاره هستی بـاور کن **** وقتی که عشق حس تباهی است وقتی که در نگاه تو ، من خود را ویران می سازم با دستهای خود مرا دوباره بساز دست تورا برای سازش آفریده اند **** آخر مگر نه ، روحم شمشیر آبدیده تیزی بود که عشق را غلافی کردم بر آن آخر مگر نه ، جسمم چون پیچکی است پر پیچ و تاب و بیتاب با داربست عشق فقط قادرم بر آسمان بسایم سر **** با این همه می دانی ای عزیز قلبم گرفته چونان گرفتگی این هوای ابری حزن انگیز و عشق مثل جا گذاشتن دستکش و یا چتری است بر روی صندلی اتوبوس وقتی که تو به آنها _بیش از حد _محتاجی در این هوای سرد و وحشی و باران خیز در این غروب خسته پاییز **** پاییز ۱۳۴۹ از کتاب مرثیه جویبار
از سر دلتنگی
می خواهم آفتاب شوم ابر کینه اگر بگذارد *** می خواهم باران شوم ببارم برای اینکه سبزتر از همیشه شوید برای اینکه همیشه سبز بمانید و سبزینه ای دیگر باره اگرچه خودم به زردی می دانم باز ... *** می خواهم به سیاهی شب باشم آلوده اما به خاکستر غروب تا در انتظار فلق بنشینم *** می خواهم آب شوم دریا نه قطره ای ... چقدر تشنه در این بیابان لم یزرع اشک چشمهایشان را بر کف دستانشان برای رفع تشنگی *** هنوز در کوچه های بی بن بست سرگردانم و هنوز دلم هوای کوچه ای گمشده در شاهراههای کودکی را دارد که دو بن بست داشته باشد از دو سوی و راه گریزیش نه شمارش معکوس برای نوروز ۱۳۸۶ ششم اسفند : ( ۲۴ روز مانده )
شمارش معکوس برای نوروز ۱۳۸۶ هشتم اسفند :
عید واژه ی زیبایی ست
حدیث دیگری از عشق
( 22 روز مانده به عید و بهار )
این عکسها هم برای کسی که از بارش برف امروز شکایت دارد
******
شمارش معکوس برای نوروز ۱۳۸۶ نهم اسفند :
امسال که شد دیگر از او یاد مکن
( 2۱ روز مانده به عید و بهار ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|