![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
هاشور می زنم روانم را با خنجر دوست داشتن
انگار - دیشب - باران به خوبی باریده بود نگاه اگر به پنجره بیندازی می بینی تمامش لکه لکه شده از باران *** می اندیشم لکه های باران هزار نقش به شیشه ی پنجره ی روبرویم انداخته .... ساعت از ده شب گذشته کوچه ی پشت پنجره ی روبرو از آمد شدن آدمها تهی شده هزار مرتبه خدا خدا می کنم جنایتی اتفاق نیفتد *** روزنامه های صبح و عصر در ثبت و انعکاس جنایت از یکدیگر پیشی می گیرند .... زمانه ی بدی شده کودکان معصوم به جانیان حرفه ای بدل می شوند - رجوع شود به روزنامه های همین چند روز پیش که نوجوان هفده ساله ای پدر معتادش را کشت - *** هوای دلم دم کرده پنجره را باز می کنم برای دوباره بستن تا لکه های باران را پشت پنجره با پشت دست تا رسیدن به آسمان سرمه ای پر ستاره .... *** آسمان سرمه ای پر ستاره چادر گلدار دخترجوانی را می ماند که دیشب با روسری نارنجی رنگ گره خورده بر گلویش از دنیا رفت *** انگار مثل دیشب که باریده بود به پنجره تا نگاه می کنم نوشته های روزنامه ها بیادم می آید و خودم را در قطره هایی که پنجره ی روبرویم را لکه لکه می کند می بارم و باز باران را روبروی پنجره پشت سر می گذارم و هاشور می زنم روانم را با خنجر دوست داشتن ۲۳/۱/۸۴ **** ۲۹ بهمن روز سپندارمذگان روز مهرورزی بر تمام ایرانیان پاک سرشت مبارک باد **** پ.ن. عكسهايي از حضور دوستداران فروغ فرخزاد در ۲۴ بهمن ماه چهلمين سالگرد عروجش قبرستان ظهیرالدوله - دربند - تهران
پشت در بسته در انتظار
بر مزار فروغ *** در لينكهاي زير هم چند مقبره و سنگ قبر از بزرگان شعر و موسيقي را ببينيد
**** پ.ن. ۲ شمارش معکوس برای نوروز ۱۳۸۶ اول اسفند : از حالا اسفند دود می کنیم برای سال ۱۳۸۶ که سالی باشد نیکوتر از امسال ( ۲۹ روز مانده ) ****
پ.ن.۳ دوم اسفند : ماهی سرخ سفره ی هفت سین حبابهایش را میان تنگ بلور تنها گذاشت از تنگ بلور بیرون پرید کنار سفره نشست منتظر تحویل سال شد " حول حالنا " گویان ( ۲۸ روز مانده )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 بهمن1385ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
این پست تقدیم می شود به دخترعزیزم نازنین که پست قبلی را گلباران کرد
کوچکتر از کوچک با بزرگترين
کجا هستي؟ جوابم را چرا نمی دهی ؟ به خدا می گفتم *** خوابيده بودم خدا گفت *** از خدا پرسیدم : مگر تو هم می خوابي؟ ؟؟؟؟؟ همانگونه که تو مگر نمی دانستی .... ..... مگر نمی دانستی من تو را از روی خودم خلق کرده ام خدا می گفت *** تکرار کرد تکراری در سکوت و این گونه ادامه داد ... گاه آفريدنت آينه را روبرويم گذاشته بودم ... می دانستم که شيطان سعی می کند در روانت رسوخ کند به اختيار خودت گذاشتم تقابل يا تسليم *** دیگرباره از خدا پرسیدم... مگر تو مثل مني؟ ..... مگر تو هم هر شب مثل من می خوابي؟ ؟؟؟؟؟؟؟ .... .. . مثل تو هستم من .... ولی در عجبم چرا اينقدر سئوال می کنی ... چرا نمی گذاری برای لختی بخوابم؟ ؟؟؟؟؟؟؟ *** از خدا پرسیدم : چقدر می خوابي؟ ؟ جواب داد بيشتر از هزار سال به وقت شما ... به وقت خودم امشب تا فردا *** تازه فهميدم سرچشمه ی اينهمه ظلم و ظلمت از کجاست؟ خدا به معيار خودش هزار سال می شود که خوابيده من و ما به معيار خود چند صباحی بيداریم و درد می کشیم
****** اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه تاریک بنگرم
۲۴ بهمن سالگرد عروج فروغ فرخزاد را گرامی بداریم
مراسم خاکسپاری فروغ در قبرستان ظهیر الدوله در ۲۶ بهمن ماه ۱۳۴۵
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 بهمن1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
تنگ بلورماهي در تنگ بلور يك لحظه قرار ندارد در جستجوري سنگ و گاو و زمين و انسانهائي ست كه بر اين زمين مي زيستند **** دلم مي خواهد بقدر دريا گريه كنم بقدر بركه اي حوضي تنگ بلوري و ماهي كوچكي شوم با جمجمه اي كوچكتر برقصم و شنا كنم و سر به ديوار بلور بسايم تا آن سوي زمان چون آن سوي زمان كه دريا و ماهي و سنگ و گاو و زميني بود و انسانهايي كه بر اين زمين مي زيستند **** دلم مي خواهد پرنده اي شوم پر پرنده اي حتي محصور در ميان انگشتان طفلي كه معصوم ترين نگاه را دارد **** پر از پروازم و نمي پرم بالهايم را قيچي كرده اند براي من كه چنينم و جز اين نيستم چه لذتي ست نپريدن بارها گفته ام تقدير فرازتر از زيستن و خواهش ماست و نمي دانم چه كسي تقدير را رقم مي زند **** ماهي در تنگ بلور يك لحظه قرار ندارد در جستجوي سنگ و گاو و زمين و انسانهايي ست كه بر اين زمين مي زيستند
این طرح و طرح بالای مطلب از دیوید میلگریم می باشند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
بازی شب یلدا مقدمه : این بازی شب یلدا شروع شده و تا یلدای دیگر ممکن است ادامه داشته باشه. ۵ راز یا خاطره گفته می شود و سپس از ۵ نفر دیگه دعوت بعمل می آید که این بازی را ادامه بدهند. قبلا ملیکای عزیز دعوت کرد که در طنزدیارمهر ۵ خاطره نوشتم . حالا هم به دعوت نانی عزیز این بازی را ادامه می دهم .
خاطره ی اول : تازه خواندن یاد گرفته بودم و تابلو یک کارگاه خیاطی را که نوشته بود دوزندگی امینیان خواندم: دو زندگی امینیان ( ۲ زندگی کارگاه دوزندگی می دیدم یاد اولین خواندنم می افتادم .
خاطره ی دوم : اسم دبستان ما " سعدی " بود . برای سال اخر دبستان یک مسابقه بین مدارس گذاشته بودند به اسم " جام پیروزی که هر مدرسه سه سال پشت سر هم برنده شود جام به همان مدرسه تعلق می گیرد.از هر دیستان ۵ نفر شرکت می کردند و درسهای مورد مسابقه خط دیکته و انشاء بود. در دوسال قبل مدرسه ما اول شده بود ولی در سال اول شاگرد نفر اول از مدرسه ما بود و سال بعد از دبستان دخترانه ای که اسمش یادم نیست. ما که به کلاس ششم امدیم ( ان زمان یعنی سال ۱۳۴۰/۱۳۴۱ دبستان سال طول می کشید ) معلم ما آقای اصغری حدود ۱۰ نفر را انتخاب کرد و عصرها ما را نگه می داشت تا برای مسابقه کار کنیم. برایم خیلی جالب بود. مسابقه که بر گزار شد دبستان ما اول شد و من هم با امتیاز بالا اول شدم که چند جایزه نصیبم شد و عکسم را هم در روزنامه چاپ کردند. تا اینجا شاید تعریف از خود به حساب اید ولی آنچه باعث یاد آوری این خاطره شد موضوع دیگری ست . تابلو مدرسه ما تغییر کرد : دبستان سعدی ( ولی اضافه شده بود با رنگ ابی در زمینه ی تابلو : برنده ی جام پیروزی . ) و اما ادامه داستان. دبستان دیگری در شهرمان بود بنام دبستان پهلوی . بزرگان قوم ( فرهنگ آن زمان = آموزش و پرورش فعلی ) پیش خودشان فکر کردند که مگر می شود دبستان سعدی برنده شود ولی دبستان پهلوی نه . این خیلی بد است. آمدند و اسم دبستان سعدی و پهلوی را عوض کردند <<<< به همین سادگی . .>>>> سال بعد من که دیگر به دبیرستان رفته بودم وقتی از مقابل دبستان سعدی عبور می کردم می دیدم نوشته بود : دبستان پهلوی برنده جام پیروزی .تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. البته هنوز همانیم.
خاطره ی سوم : از کلاس دوم دبستان شروع می شود تا سال اول دانشگاه. ( به حساب تعریف از خود اگر نگذارید ) من کلاس اول دبستان نفر پانزدهم بودم میان سی نفر و از کلاس دوم تا آخر دبیرستان همیشه اول نفر بودم. بنا براین هیچگاه تقلب نکردم. اگر چه مدرسه برای قریب به اتفاق تمام جامعه ایرانیان آموزشگاه تقلب است... . داشتم می گفتم که هم تقلب گفتن برایم سخت است هم دروغ گفتن...البته گاهی تقلب به دیگران رسانده ام تا قبول شوند ( حتی دو بار کنکور داده ام .. نقلش بماند برای بازی یلدای دیگری ). سال اول دانشگاه امتحان ریاضی ۱ یک سال آخری که هنوز پاس نکرده بود ریاضی را کنارم نشست دو تا نمره ی الف از کیسه استاد بیرون شد. یکی من یکی هم او. پایان ترم بعد سال آخری دیگری کنارم نشست. خدایش رحمت کند " حسن فرهنگی " . تمام جوابها را به او دادم. نتیجه را که دادند من الف شده بودم او " ه ". زیرا من یکی از سئوالها را از راهی ابتکاری حل کرده بودم که استاد در کلاس نگفته بود و چون می شناخت مرا برایش تعجبی نداست. وقتی رسیده بود به ورقه کسی که از همان راه مسئله را حل کرده بود صدایش زده بود و یک یک سئوال ها را پرسیده بود و او چون جوابی برای هیچ کدام نداشته بود رد شده بود.
دو خاطره بدهکارم فردا میارم . راستی خاطره بعدی چوبخط اگر گفتید چوب خط چی هست ؟ می خواستم راجع به چوب خط بگویم اما خاطره ی بهتری به یادم آمد و چون طولانی است بجای دو خاطره قبولش کنید . و اما توضیح در مورد چوب خط که ماری عزیز درست اشاره کردند. در قدیم برای خرید نسیه مثلا نان یک چوب بطول حدود ۲۵ سانتیمتر با خود داشتیم و به ازای خرید هر عدد نان نانوا یک علامت ( فررو رفتگی) با چاقو روی چوب ایجاد می کرد که حساب نانهای فروخته شده را داشته باشد . خاطره چهارم : من معمولا در دوران دبیرستان بجای انشا یا شعر می نوشتم یا داستان و داستان هم معمولا طولانی بود و همکلاسه ها خوشحال که از رفتن پای تخته در امان می ماندند. سال ماقبل آخر دبیرستان دبیر ادبیات که اصلا ذوق ادبی نداشت موضوع انشاء را علم بهتر است یا ثروت انتخاب کرده بود . این موضوع برای ما خیلی ابتدایی و تکراری بود . من داستانی نوشتم طنز و به زبان بی زبانی یا بگوییم محترمانه این موضوع را به ریشخند گرفته بودم. خلاصه آن داستان ۱۵ صفحه ای اینست که : احمد همیشه نمره بیست می گرفت البته تمام انشاء ها را از روی مجلات یا کتابهای دیگر کش می رفت . یکروز وقتی دبیر سوژه علم بهتر است یا ثروت را برای انشای هفته بعد تعیین کرد احمد خیلی ناراحت شد چون تا کنون در هیچ کتاب یا نشریه ای به این موضوع بر نخورده بود. به خانه که می رسد تمام کتابهایش را مرور می کند و چیزی پیدا نمی کند. خلاصه اعتصاب غذا می کند و شب که پدرش به خانه می آید به او قول می دهد برایش انشا بنویسد. بعد از یک هفته شب که پدر به خانه می آید از او می خواهد که انشا را بنویسد و او هم می گوید من انشا بلد نیستم .آخر داور کشتی را چه به انشا نوشتن. وقتی احمد دوباره قهر می کند پدر پشت میز می نشیند برای نوشتن . بالای صفحه می نویسد : (( انشاء موضوع : علم بهتر است یا ثروت )) ولی هرچه به مغزش فشار می آورد نتیجه ندارد. چرتش می گیرد و در عالم خواب طبق معمول وی بیند که دونفر دارند کشتی می گیرند و او هم داور است. روی لباس یکی نوشته علم روی لباس دیگری ثروت . دانشمندان یک سوی ورزشگاه نشسته و علم را تشویق می کنند و پولدارها هم سمت دیگر ثروت را . پدر احمد خوشحال می شود و منتظر می ماند که هر کدام برنده شوند او هم در انشاء همان را بنویسد ولی هر امتیازی که یکی می آورد طرف مقابل هم در همان لحظه امتیاز می آورد . بطوری که امتیاز ها به سیصد و چهار صد و .... می رسد و عرق از سر و کول علم ثروت که کاملا خسته شده اند سرازیر می شود بطوری که حالا تماشاچی ها شرو می کنند به داور بد وبیراه گفتن و بسویش گوجه پرت کردن ( آن زمان گوجه به کیلویی ۴۰۰۰ تومان نرسیده بود فقط ۲ تومان بود ) . اوهم مجبور می شود سوت پایان را به صدا در آورد ( خودنویس احمد را بجای سوت به دهان می گذارد ) و صفحه کاغذی را که جلوش بود خالی می گذارد و در پایین صفحه می نویسد « و بالاخره ما نتیجه می گیریم که علم بهتر است یا ثروت » احمد فردا طبق معمول اولین نفری است که برای خواندن انشاء پای تخته می رود ( لای دفتر را قبلا باز نکرده است ) دفتر را باز می مند و می خواند : انشاء موضوع علم بهتر است یا ثروت . دو سه دقیقه سکوت می کند ( یعنی سطر های خالی را دارد می خواند . سپس می گوید : و بالاخره ما نتیجه می گیریم که علم بهتر است یا ثروت . آخرداستان هم نوشته بودم فکر نکنید شاگردا زدند زیر خنده یا معلم دعواش کرد. بهش نمره ی ۲۰ داد و گفت اینرا برای نمره پایان سالت می گذارم خوب قصه تمام شد. همون دبیر که متوجه نشده بود منظورم چه بوده گفت آفرین و طبق معمول نمره ۲۰ گرفتم می بخشید اگر طولانی شد.... خوب بنا به رسم بازی من هم از ۵ نفر از عزیزان دعوت می کنم : کیمیاگر کوچک . کیمیای همراهی ( حسین ) . دخترباران. خلود. سمانه
******
باز این چه ماتم است .....
****** احساسم پر کشید
احساسم پر زد و رفت بجای مداد در جا مدادی روی میز فقط چهار چهارسو بچشم می خورد *** بجای مداد چهارسو بجای قلم چاقو بجای کاغذ نطع رسم زمانه خشونت شده فقط خدا می تواند این رسم را بگرداند *** به پرخاش می نگری در من تا با نفرت از کنارت عبور کنم چنین نمی کنم ..... رویایم اما هنوز دنیای دیگریست
******
پ.ن.
سه لینک پاورپوینت صدا و فلش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 بهمن1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|