![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
برف آخرین شب دیماه
ببین چقدر تو خوبی ببین چقدر تو خوبی و من چقدر بد افتاده ام پنجره را باز کن تا ببینی همانطور که از سر شب گفته بودم قرار بر این است که امشب برف بیاید تا تمام دنیا را سفید کند بقدری سفید تا به صورتی بزند *** انگار باور نمی کنی که حتی علفهای سبز پس پشت این بارش سر سفید شدن دارند نه فقط علفهای سبز قلب تو حتی حتی رویای من *** ببین چقدر خوبی که خنجر خشونت را به گلویم گذاشته ای و پیش از آنکه خونم را بریزی به دلدادگی نگاهم می کنی برای همین است که قصد دارم که جایزه ی اول جشنواره ی عشق و نفرت را به تو تقدیم کنم آخر دیماه است بوی سبز بهار می آید و نیلوفری رقصان آویخته به شاخه ی پاییز و برف آخر دیماه تازه به بارش آغاز کرده است
( از کتاب ستاره های عاشق )
السلام عليک يا اباعبدالله
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
ادامه شعر : با خودم هستم سه زلزله رودبار و لار و بیرجند و طبس و ـ اخیرا بم - و خرابی هایشان را هرگزندیده ای و باز می اندیشی که حصاری محکم در مقابل زلزله، دور خانه ات
و بستگان و آینده ات کشیده ای درست مثل تخت جمشید قبل از خراب شدن با تو نیستم با خودم هستم ******
شرح و تصویر سیل های سهمگین چین و ماچین در روزنامه ها و اجساد باد کرده قربانیان را از یاد برده ای حالا که صاحب ویلائی بزرگ تر از هزار متری فکر می کنی که آسمان همیشه بهمین رنگ است اما اگر بشود رنگ دیوار خانه و شکل چلچراغ آویزان از سقف و نقوش زیبای قالی زیر پایت را بخاطر بسپار با تو نیستم با خودم هستم ****** چقدر و چند بار باید خورشید سر بر آورد و بجوشد و سر رود و فروکش کند تا تو از این ندانستن بیرون آئی که همیشه آسمان بهمین رنگ نیست برای تو شاید باشد اما برای کودکان دوست داشتنی ات چه فکرمی کنی؟ خدا زمین را و آسمانها را در یک هفته خلق کرد تو تنها ده سال بعد را قاطعانه بیندیش تا چه پیش خواهد آمد با تو نیستم با خودم هستم ****** ای دوست بروز زلزله ناممکن نیست سنگ بنای خانه ات را بشکلی بگذار "که از باد و باران نیابد گزند" با تو نیستم با خودم هستم ****** چهار چقدر و چند بار زباله دان دنیا را برای یافتن سکه ای ورق می زنی با تو نیستم با خودم هستم ****** زباله سطح شهر را پوشانده و از پس هر غروب توئی که مثل منی - اشرف مخلوقات - برای یافتن سکه ای دریای زباله را شنا می کنی با تو نیستم با خودم هستم ****** زباله زباله است سکه سکه ما سکه را زباله می کنیم تو سعی داری زباله را به سکه مبدل کنی با تو نیستم با خودم هستم ****** و حالا که شب تمام می شود مثل اینکه ماشین زیرت گرفته باشد له له می زنی برای یک ثانیه زنده بودن با تو نیستم با خودم هستم ****** پنج سلام سلام جواب سلامم را نمی دهی ندادی ندادی هیچوقت هم نخواهی داد تکرار این شب و این سلام مگر کجای سرمای جهان را گرم می کند با تو نیستم با خودم هستم ****** مثل ماه ماهی مثل برکه برکه مثل خدا خدائی می کنی هر دو سال از دو روز کوچکتر شده سه سال دیگر سه روز دیگر سر می رسد به چشم سر می بینم که آمدنش شتاب گرفته و پنج سال دیگر کم یا بیش به قایق نیستی سواری با تو نیستم با خودم هستم ****** چند بار میان جادوی کلام افتادی عشق حرام است دوستی حرام یگانگی حرام تر هر چند بار دلت می خواهد به ناله بخند ناله زندان را گلستان نمی کند زندان زندگی گلخانه نیست با تو نیستم با خودم هستم ****** شش کوله باری از درد پر داری درد عشق درد نفرت درد هزار درد با تو نیستم با خودم هستم ****** به راه خودت می روی با همان ضرباهنگ همیشگی نه تندتر نه کند انگار در این چند روزه هیچ چیز یا هیچ کس کم یا زیاد نشده یا انگار هیچ کسی را در این چند ماهه گم نکرده ای و از دست نداده ای درست مثل خورشید که همیشه بر مدار همیشگی و تو هم همیشه بر مدار همیشگی ات با تو نیستم با خودم هستم ****** می دانم که باز با هزار سختی از هزار پلکان فراز شدی تا ببینی که هیچ نیست نه پرنده ای بر آسمان نه آسمانی پشت بال پرنده فقط خدا مانده های با تو هستم و هیچی که پشت هیچ و پوچ گره خورده در پوچی بود کابوسی هم حتی نبود و وقتی به رؤیایت دل می بستی رؤیایت دهلیزی شد سرشار از خلأ با تو نیستم با خودم هستم ****** امشب نه هر شب وقتی برای خواب به بستر می رفتی بشوق دیدن خوابی نه مثل هر شب خوابت پریده بود چنگ به خوابی دیگر می زدی شبی دیگر فرشته ای دیگر رؤیائی دیگر تا رؤیا پلکانی بسوی پائین شود با هزار پله و می دیدمت - خودم را می گویم - ایستاده بودی به پاگرد پلکان و مرا با انگشت نشانه می رفتی که: های..... با تو نیستم با خودم هستم ****** مثل اینکه شب سر تمام شدن ندارد لااقل بگیر بخواب تا رؤیای هرگز بدست نیامده ات را بخواب ببینی یا تو بجای من بگو چقدر سفید سفید سفیدند درست مثل پلکانی بی انتها که به پائین می رود و تالارهای تو در تو که تمامی ندارند با تو نیستم با خودم هستم
جواد شریفیان آذرماه 79
از مزار فروغ گرفته بودم اینجا بگذارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 دی1385ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
دوبخش ازشعر بلند با خودم هستم یک با بلمی بافته از رویا به دنبال کدام دریای بی کوسه ای بگو دوباره بگو بدنبال کدام سرابی کدام آسمان آبی کدام شنزار بی خار و خس کدام وادی بی عسس با تو نیستم با خودم هستم ****** کدام جهنم در روبروست کدام بهشت گمشده را پشت سر گذاشته ای کدامشان را بیشتر دوست داری.. عشق؟ نفرت؟ غرور؟ تعصب؟ با تو نیستم با خودم هستم ****** نمی دانم کجای جهانی اگر می دانستم پیدایت می کردم و عاشقانه ترین شعری را که عاشق ترین انسان سروده بود آویزه گوشت می گردم پشت سکوت نگاهت خورشید را نقاشی می کردم روبروی پنجره ام صدای تو را با تو نیستم با خودم هستم ****** دو سبکبال مثل پروانه می پری و خال بالت آسمان روبرو را تاریک می کند با تو نیستم با خودم هستم ****** بگونه ای نامت را بر زبان می آورند که عاشق خودت می شوی بگونه به پرخاش بر می خیزند که از خودت بدت می آید بگونه ای غریب افتاده آسمان که دنبال گوری کهنه می گردی با تو نیستم با خودم هستم ****** غرق می شدی در عرق کنار خیابان و زیر آسمان آتش گذاشتند غرق شوی تا پس از غرق شدنت دستت را بگیرند و همیشه برای خواب همیشگی ات لالائی بگویند با تو نیستم با خودم هستم ادامه دارد.... ( ازکتاب ستاره های عاشق )
****
پ. ن.
چند عکس از برف امسال تهران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 دی1385ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
بال بال می زنم از نفرت به سوی عشق برای فروغ فرخزاد بال گرفت و رفتمهمانی راپشت رفتنش تدارک گرفته بودند ... بال گرفت و رفت و غوغائیان فریاد می زدند که می شناسیمش و از ماست بال گرفت و رفت و از جنس آنها نبود ... بال گرفت و رفت نمی توانم تصور کنم که چند بار خواب علی کوچیکه را خوابیده بود و خواب دیده بود
و در بند رخت آویزان شده بود و زیرپوش شده بود و عشق را تجربه کرده بود 2 مرا چه به این حرفها که طول زمین خدا به کدام ناکجا آباد می انجامد و عشق مثل گلی مصنوعی در تمام چهار راهها و در فروشگاههای زنجیره ای... مرا چه به این افسانه که مرگ را مثل انگشتری وقت تولد کودک به انگشتش می کنند .... هنوز آسمان آبی دنبال خون سرخم می گردد تا شنا کند در من برای رسیدن به سرخی عشق به آفتاب سرخم کن ... از خاطرات هزار ساله می گذرم آنقدر دور که رشته های آبی رگهایم مثل مارهای مرده زمین سبز و آسمان آبی را مسموم می کنند ... مرا چه به لبخند وقتی عاشق هزاره دوم هزار سال می شود که خوابیده است ضیافت بزرگ امشبم را برای خوش آمد کبوتر کوچکی از جنس آن پری/پرنده غمگین
با آتش بازی در آسمان توپخانه کامل کن ...... به آخر می رسد و شنا می کند در من شروغ می کند و شراع کشتی را می کشد بیرون از من از دریا گذشته خشکی های خیس را به پهلو می غلطد به بیابان دوست داشتن سر می کوبد در فروغ آفتاب و خاکستر هزار بار و خاکستر هزار بار و خاکستر هزار بار 3 پس از عروجت هزار سال سکوت بود هزار بار جدا می شدم تا در هزاره سوم تو دست عاشقانه ای شوی بر سر این جذامی هزار ساله که خورشید را و پنجره ها را برویش بسته اند خیابانها را هم .... وقت زنگ زدن است تا مردی با رشته های آبی رگهایش زنگ خدا را به صدا درآورد و از دختری بپرسد که هنوز ستاره ها را نگاه می کند و عشق را از بد سگالی بیشتر می خواهد و پشت پنجره مثل فروغ خاور آرام می رود ... روحی است سرکش خیابان از خشونت لبریز است 4 روزگاری که آرامش بود پرنده ای عاشقانه پشت پنجره ها پرید هنوز سایه اش را می بینم کودکی که حرفهای بزرگی می زد بزرگی که کودکانه می اندیشید کودکی که از هفت سالگی به سی سالگی پریده بود ..... هر چه پیشتر می روم فاصله ماه و ستاره ها بیشتر می شود سیاهی سنگین تر غروب دورتر پرنده ها اما هنوز گلها اما هنوز هنوزها هم نه می بینم نه می شنوم نه می ترسم ... بالی به شانه ام افتادهشالی به بالم انداخته و می کشاندم به سوی خود به سوی خدا و هر کجا که دلش می خواهد می بردم تا پشت جنگلهای مه گرفته خواب تا جائی که صدای پرنده ای که هرگز نمی میرد میان چهچه می خواند فروغ ... فروغ .... فروغ .... فروغ ..... جواد شریفیان 23/11/81 ( بر گرفته از کتاب " سفری در خط زمان " از پوران فرخ زاد )
فايل هاي صداي فروغ براي دانلود :
شماره 1 شماره ۲ شماره ۳ شماره ۴ شماره ۵
شماره ۶ شماره ۷ شماره ۸ شماره ۹
وبلاگ انجمن فروغ فرخزاد ( دعوت می کند برای حضور بر مزار آن عزیز در روز جمعه ۱۵ دی )
*******
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 دی1385ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
![]() سال نو میلادی بر تمام مسیحیان جهان مبارکباد
******
پ.ن. ادامه در خیابان ها و بزرگراه ها ( اگر به این مبحث علاقمندید و مقدمه را نخوانده اید در پست شماره ۴۰ حتما بخوانید ) 61 .... ادامه دارد |
||
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 دی1385ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
به مناسبت سومين سالكرد زلزله ي بم
سوگنامه هایی برای ماتم بم یک:
جغرافیای خیابان پر پیچ و تاب و سایه روشن زندگی فاصله کوتاهی است بین دو میدان میلاد و مرگ پنجره را اگر به سوی سرما ببندی مرگ از سقف به درون خانه سرازیر می شود **** ریزش اشک شاید آسان ترین گزینه باشد وقتی که از وقوع زلزله در دوردست خبردار می شوی وقتی به شکوه بر می خیزی از بر خدا که خاک مرگ به قامت بم پاشیده است دست آخر نتیجه می گیری که گناه از ماست گناه ما - من و تو - بی عدالتی ما - من و تو - زیاده خواهی ما - من و تو - خشم کور زمین را بیدار کرد تا در زمستانی دیگر در بی عدالتی دیگری بم را به ماتم بنشاند دو زمین بم عاشق ترین است و دیر سال ترین هزار عاشق در یک شب هزار معشوق در یک صبح زود **** بیل هاتان را بیگانگان آهسته بر شیار زمین که دست عاشقی به گردن معشوقی است و نگاه ثابت معشوق ستاره عشق می شمارد در زمهریر آسمان شبی کویری سه ازکدام کانال بود جیغ صورتی بود یا قرمز که از گلوی کوچک کودک مادر مرده ای بام بلند کهکشانها را می شکافت بام بلند بم پس از هزاره ها مرده آزرده نمی شود
چهار صف بسته ا ند و بسته ایم به گرمی برای عرض تسلیت به
بازماندگان و آنسویمان اما کسی از بازماندگان هنوز از سرما یخ می زنند و می شکنند و می میرند روزگار غریبی است
پنج چقدردنیا کوچک است زلزله افتاده در بمی بزرگ ولوله افتاده در ایران از غمی بزرگ شش از سرما می لرزم و خواهم مرد بجای دوست داشتنم پتوی کهنه ای نثارم کنید
هفت راه می رویم و گریه می کنیم می ایستیم و گریه می کنیم پشت چراغ قرمز هم و از بار سنگین مجروحانی که در آمبولانس پشت چراغ
قرمز روبرو نفس نفس می زنند به نفس تنگی می افتیم
هشت آنجا طبق طبق جنازه می برند اینجا اما آب از آب تکان نمی خورد من و تو هم به عادت هر روز بیدار می شویم و بخواب می رویم روزگار غریبی است
نه نه تنها کودکان و پیران و نوعروسان کبوتران چاهی بم هم در دام زلزله افتاده اند ده هبوط هیولای زلزله از سقف قابل تصور نیست کاش من و تو هم که هنوز زنده ایم و می خندیم برای قضاوت اندک زمانی آنجا بودیم
یازده جیغ می زنم تا خدا بشنود به آرامی گریه می کنم تا کسی نشنود طوفان درد را در تلاطم نبض سرد بازماندگان گرفتارم با وظیفه سختی: ماندن پس از سی هزار مرگ و دلتای روز از طپش باز می ماند روزگار غریبی است دوازده · ترا دوباره کجا ببینم؟ · پنج روز می شود که زیر زمینم و پایم را می توانی به دست بگیری و بکشی
تا به صورت مرده ام برسی · زاده کجایی؟ · مرده بم گرفتار خاطره گفتگوی دیشب با مادر، عروس، پدر، برادر، خواهر و کودک
هفت ساله ام که از نمره امتحان ثلث اول امسال خوشحال بود · کجا می روی؟ · روحی سرگردانم راه به جایی نمی برم فقط به عدالت و ظلم و عشق شما دلخوشم و نمره بیست
کودک هفت ساله ام که زیر خاک پوسیده می شود · پیامی داری؟ · آری بجای من، اول برادرم را از زیر خاک بیرون بیاورید سیزده یک امشبی را از پس پنج شب آرام تر بخواب بخودت شب بخیر بگو و بالش خاطره هایت را از خاکستر هزار جسد پر کن چهارده سوگنامه به آخر رسید به آخر نمی رسد اما این درد این سمفونی ناتمام بام بیم بم من پس از سه ماه و سه سال دوباره مردم جواد شریفیان 5 تا 10 دی ماه 1382 تابلو زلزله ي بم اثر : ج. شريفيان - رنك روغن روي مقوا - ۵۰ در ۷۰
پس لرزه های سوگنامه برای بم یک: بیا دوباره گریه کنیم برای غریبی انسانهائی در سرزمین اجدادی شان و پیش از آنکه آرزوی مرگ کنیم · برای خود که زجر می کشیم · برای دیگرانی که زجرمان می دهند برای بازماندگان زلزله دست به دعا برداریم
دو صدای بالگردها امانم را بریده به خون تو محتاجم و از دیدن رنگ سرخ خون وحشت
می کنم از نخل های روبروی خانه همسایه هم نمی شود بالا رفت تا از غریو پس لرزه های زلزله و بالگردهای پس از زلزله در امان بمانم پایم شکسته و دستم گچی ست
سه به دفتر خاطراتت بنویس: « دوستت دارم بابا » به دفتر خاطراتت بنویس: « بابا ببادم داد » اگر به جای بم در کرمان ثبت نام می شدم
چهار گلایه کن از پدر، مادر، خدا، شیطان بعد با چهار خط موازی شمال رطوبت ناک را به شرجی گرم جنوب سبزی غرب را به کویر خاکی شرق انگار پرچمی باشد هزار پاره از هزار هجوم با رنگهای سبز، سفید و سرخ
پنج تمام خشت و خاک بم را گشتم پیدایت نمی کنم - پدر به پسر می گفت – اگر مرا نمی یابی - روح پسر می گفت – مقصر تو نیستی خدا هم نیست طبیعت هم دوباره شب بخیر بگو و بالش خاطره هایت را از هزار جسد چون من پر کن
شش نه آبی برای فرونشاندن عطش نه آتشی برای گرم شدن در سرمای زمهریر زمستان بم نان و آب و آتش را از دستهای غبار گرفته ام به یغما برده اند هفت به عیسی گفتم بجای کاج کریسمس چهل هزار چراغ مرگ را در شب میلادت روشن می کنیم بر نخل های یائسه مزین به ستاره های خون جواد شریفیان - 11 دی ماه 1382 **************
اخبار و مطالب مربوط به باغ بم را در وبلاگ زیر دنبال کنید :
**************
تولد حضرت عيسي مسيح بر هم ميهنان مسيحي مبارك
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 دی1385ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|