![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
غزلواره ی شب یلدا نه باران مي بارد
پ.ن. ۱ سال گذشته در چنین شبی مدت کوتاهی از سانحه سقوط هواپیمای خبر نگاران گذشته بود . امروز هم یک روز از در گذشت خواننده محبوب ناصر عبداللهی . نمی دانم امشب را تبریک بگویم یا تسلیت . میان آسمان و زمین معلق مانده ام مثل مهی که امشب فصای تهران را فرا گرفته بود و باعت تصادف چندین سواری شد در بزرگراه ساوه به تهران. سال گذشته در رثای شهیدان سانحه هوایی مرثیه ای داشتم که بخشی از آن چنین است : ( با ياد و خاطره خبرنگاران شهيد و ساير شهداي سانحه هوائي )
در بهشت هم مراسم شب یلدا بریاست شما كه غريبه نيستيد ادامه را در لینک زیر بخوانید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
انار شکسته
ای انار شکسته ای عشق که می شکنی تا دوباره برخیزی و پروازی شوی تا اناری دوباره شوی برای شکستن چقدر سرخی تو دو چندان سرخ و صد چندان حنائی و صورتی که با هزار رنگ سرخی ات هنوز جلوه ای همیشگی دارد مثل اناری شکسته **** ای برادر پشت اینهمه ریز ریز باران پشت اینهمه خیس خیس خیس باز بال خیس پروانه های باران خورده را بیاد می آورم با مزارع زرد رنگ زرد و خیس تا به سرخی بنشیند و بشکند مثل اناری شکسته بخاطر خدا فقط برای یکبار بیا سراسر این مزارع بی شکوفه و
بی درخت را به آمدن و رفتنی تمام کنیم آخر میان اینهمه رویای خسته
آیا هنوز اناری نشکسته باقی مانده است؟ **** ای خواهری که هنوز انگشتری به دستت ندیده ای و هنوز در خودت و میان اینهمه رویای شیرین می چرخی تا چقدر و تا کی و تا کدام و تا کجا آخر؟ *** ای برادر که پشت رنج روزهای صبر و صبوری آخر هزاره دوم به قبول تحمل نشسته ای مثل اختری که ....
یا دفتری که روزهای آخر هزاره دوم را الفبای خاطره می کند ای دختری که وقتی به گریه می نشیند چشمت چشمت زمردی می شود تا نگینی شود برای دستان خالی من و آبشار گیسوانت
زلال تر از شب می بارد و باز دوباره تا مهتاب را خنک کند **** آه ای انار شکسته با شکستنت مصمم به شکستن کدام طلسم ناشکسته ای بگو بگو کدام دیو جادو را می کشی تا دوباره به خنده های کودکیم برگردم بگو ای انار شکسته ... جواد شریفیان آبان 79
********* پ.ن.
ادامه در خیابان ها و بزرگراه ها ( اگر به این مبحث علاقمندید و مقدمه را نخوانده اید در پست شماره ۴۰ حتما بخوانید )
51
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
شولاي من كجاست مادر؟
مگر نه اينكه هر كس بايد صاحب اسمي باشد تا به آن بشناسندش يا بخوانندش، درست مثل هر گل، هر كوچه، هر كتاب، يا حتي هر ستاره و با هر حرفي هم شروع بشود، هيچ مهم نيست كه تمام حرفها از قامت الف متولد مي شوند، پس من چرا هنوز اسمي ندارم، يا داشته ام شايد و مثل هر چيز ديگري كه مي تواند گم بشود، درست در وسط يكروز طوفاني كه باد همه چيز را بهم مي ريزد و با خودش مي برد، نام مرا هم با خود برد، آنرا بر دوش خود گذاشت و پشت دشتهاي مشرقي، درست در جائي كه بادها معمولا آرام مي گيرند، رهايش كرد و اسم گم شده ام در گوشه اي غريب و مشرقي، ميان بيابان هنوز دارد دنبال صاحبش كه او هم گم شده مي گردد. شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اينكه ديوار بايد باشد تا بشود قاب پنجره اي را بر آن، پس چرا تمام اين پنجره هاي پريده رنگ را ميان زمين و آسمان، رقصان تنها گذاشته اي، درست مثل مرده من كه بي مكعب تابوت باشد و از دسترس زمين بدور، يا مثلا مثل ستاره اي كوچك ميان اينهمه كهكشان نامتناهي و باز مگر نه اينكه تمام سياره ها، امروزه روز مثل آدم ها اسم و شماره و آدرس دارند و من كه مبدل به يك جسد كوچك شده ام، نه اسم، نه شناسنامه، نه حتي يك برگ كاغذ كاهي براي پاك كردن عرق از پيشاني نه از پشيماني شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اينكه نقطه آغاز پيدا كردن گم شدن است و گاهي گم كردن، پس چرا از پس اينهمه گم كردن خانه و اسم و گل و كوچه و آسمان و كتاب، هنوز ستاره اي را پيدا نكرده ام، هر چقدر كوچك، يا بومي كوچكتر كه با آبرنگ فقط بر آن نماد خانه اي را و اسمم را كه گم شده و گلها و كوچه هاي از كودكي گم شده را، كه با چهل سال فاصله و حتي پس از مرگ و سرماي زمهرير امسال و دست آخر، كبوتري را كه دنبال لانه اش مي گردد كه پشت برف گم شده، نقاشي كنم و كمتر از هزار سال روبرويش بنشينم و براي بار هزارم از خودم بپرسم: خودت را پيدا كردي يا سئوالي ديگر ، مثلا : شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اينكه اگر تمام نشده باشد و باز بنويسد شايد بشود خاطراتم را، آنقدر كه اين شب مجال بدهد و اينهمه ندانستن و آنهمه گم كردن خواهري كه مي شد دستم را بگيرد و آخر كار، نه مادر نه هيچكس ديگري نمي تواند مرا ببيند، براي اينكه به جرم قتل خودم، به زندان افتاده ام و لبخند از لبم گريخته و زبانم نمي چرخد كه بپرسم: شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اينكه اگر مي توانستي به صبر بنشيني شايد به شكوفه مي نشست و آسمان گلباران مي شد و آهنگي غريب فضاي خانه را پر مي كرد و آنكسي كه ناشناختني ست، خاطره ها را بر مي گرداند و فاصله پنجره تا ديوار را پر مي كرد و من براي گم شدن فاصله ها و دست آخر خودم را، كه از خودم به خودم دشمن ترم و با سلام باز خشونت دنيا را، كه يادم مي دهد كه دوست بدارم، تمام آسمان و زمين را ، حتي ستاره هاي سياهچال شده و به مرگ نشسته را پشت اينهمه سرما شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه بی آرزو نمی شود به خواب رفت و تمام آرزوهایم رنگ خواب گرفته اند و سرمای امشب کنار زوزه گرگان جا خوش کرده و دوباره آسمان خیالم خالی شده و باز کودک ده ساله ای هستم که ميان كوچه هاي پر از برف با پاهاي يخ زده به مدرسه می رود و باز هنوز غذای نیمروز ندارد و آسمان امسال هم به دشمنی افتاده و سرد سرد سردم، تا به ریشه استخوان و تا کمی به گرمی، به دنبال چیزی نداشته می گردم، مگر شولائی، راستی: شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه هر چراغ یا شعله، باید دستی برای روشن کردن یا برافروختن داشته باشد، پس چرا اینهمه دست را بریده ای و این چراغها را برای روشن شدن به انتظار نشانده ای و اینهمه سرما را به خانه راه داده ای و تا کی از تنهائی و سکوت و سیاهی و سرما، بی هیچ رو اندازی باید به لرزه نشست و باز نمی دانم گفته بودم برایت یا بعداً باید گفت: شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه طول و عرض و ارتفاع مکعب زندگی، حتماً باید از هجوم خاطره پر بشود مثل شناگری كه پرید، پس چرا من که هیچ خاطره ای ندارم و تمامشان را گم کرده ام، دلم بال بال می زند برای پریدن و می دانم که هرگز نمی پرم، تا داغی به دلت نشانده باشم که دوست داری پریده بودم و تو هم خوشحال و مادرم به گریه، وقتی می لرزیدم سراغ شولایم را می گرفت پیش از اینکه از او پرسیده باشم که: شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه وقتی قرار بر گم کردن باشد، خوابهای نهفته پیدا می شوند، یا مثلاً از اول باید می گفتم، از این همه فاصله نه فقط ترا که هیچ کس را نمی توانم ببینم و باز فاصله ها خیال بزرگتر شدن دارند، تا ترا برای همیشه گم کنم و تمام چهل سال را و دوباره به گریه بنشینم، تا ببینم که دستم را گرفته ای و ببینی میان کهکشان از دیشب تا الان، تک و تنها نشسته ام و ورد زبانم : شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه قرار بر این بوده امشب و هر شب، درست در این ساعت، برای من، اتفاق دوباره ای قصه شود، یا قصه ای دوباره اتفاق بیفتد، و هر چقدر می خواهم نگویم یا خلاصه بگویم، خلاصه نمی شود، و دست آخر، کودکی دوازده ساله، با لباس غواصی، فرار می کند از زندان زندگی، در جزیره کیش، و باز خاطرات بیست سال پیش، دوباره زنده می شوند شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه وقتی شب است و صاف است آسمان و حتی هیچ لکه ابری هم نیست، تمام ستاره ها دیده می شوند، پس چرا شبهائی که در بیابان تنها هستم و راه را هم گم کرده ام، هیچ اثری از هیچ ستاره ای، نیست علی الخصوص از هفت برادران، تا به من کمک کنند و از ادامه امتدادشان راه خانه ام را پیدا کنم و ترسم بریزد و دیگر فکر نکنم که برای همیشه گم شده ام شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه وقتی قرار بر این باشد که قرار بیاید هیچوقت نمی آید، هرگر نمی آید و فرار می کند و خودم را و دنیا را حتی، می توانم به کشتن بدهم و باز مویه شروع می شود و صبح روز بعد، تا به خودم بیایم می بینم که هنوز یا تا همیشه و باز مثل همیشه هر چه را و هر که را گم کرده ام، ترا مقصر می بینم و تنها می توانم کاغذی نانوشته پیدا کنم تا فقط بر آن بنویسم: شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه خدا دنیا را در شش روز آفرید، برای من اما از روز اول هر چه بود، بگذار بگویم برایت رنج و سختی و شوربختی و نا مرادی مقدر شد و عشق دروغ بود و زندگی بی عشق دروغ بزرگتری، پس چرا سر هر چراغ قرمز، با دسته ای گل مریم، سر راهم سبز می شوی تا مرا ببینی که تا ترا نبینم و باز مثل هر شش روز دیگر گریه ام بگیرد، رویم را به سوئی دیگر چرخانده ام و باز ... باز ... باز... شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه دنیا دارد به آخر می رسد، درست مثل عکس من به قاب که کمرنگ تر شده و ابعاد قاب هم به شکلی نامحسوس دارد کوچکتر می شود، تا به شاید بعدی برای همیشه تمام شود و پشت سرمای سال بعد ساعتی بخود بیاید و به روزنامه، بخش گمشده هایش، با مژدگانی برای پیدا کردن مادرش یا شولایش یا خودش و باز: شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه بعد از چند سال چقدر برف آمده و چقدر جاده بسته شده و چقدر زوزه گرگهای بیابان و شیون مسافران میان جاده مانده، شبیه افتاده و سرما چقدر به ریشه استخوانم نشسته و چقدر می لرزم از اینهمه سرما و این را باید دانسته باشی که هر کسی برای تحمل سرما، باید شولای ضخیمی به همراه داشته باشد، تا میان اینهمه برف به سرش بکشد، تا اقلاً برای چند لحظه از دست دیو سرما خلاص شود، تا به خودش بیاید و به سئوال بنشیند که: شولاي من كجاست مادر؟ مگر نه اینکه دست آخر می توانی بگوئی: هر چه گفته بودی دروغ بود و شولایت سر جایش به چوب رختی موروثی هنوز آویزان است و نه خودت را، نه اسمت را و نه آسمان را حتی، هیچوقت گم نکرده ای و از یاد نبرده ای و پنجره ها همیشه دیوار داشته اند و ستاره ها میان آسمان چشمک زن و عشق دروغ نبود و امسال هم اصلاً برف نیامد و در روزنامه ها هم از سرما خبری نبود و صندوق خاطراتت هم از همیشه پر تر است، پس چرا هنوز احساس سرما می کنی و رنگت به کبودی نشسته و کنار بخاری ایستاده ای، اما از سرما می لرزی و مدام فریاد می زنی شولاي من كجاست مادر؟
*******
پ.ن.
ادامه در خیابان ها و بزرگراه ها ( اگر به این مبحث علاقمندید و مقدمه را نخوانده اید در پست شماره ۴۰ حتما بخوانید )
*** پ.ن.۲
کامنت زیبای خلود عزیز را به این پست اضافه می کنم . به همراه یک لینک:
زمستان بسیار زیباست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 آذر1385ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
بلور یخی به شکل دلتنگی
یکروز پیش از اینکه فصل سرما شروع شود مگر قرار بر این نشد که باهم همه چیز را قسمت کنیم نگفته بودم مگر که سردی دست من برای تو گرمای دستت برای من .... از این مقوله بگذریم تو گفته هایت را فراموش می کنی من شنیده هایم را فراموش نمی کنم تو خواسته هایت را فراموش می کنی من بایسته هایم را فراموش نمی کنم *** حدیث دیگری بگذار برایت بگویم حدیث خدا که یخ زد مثل دستهای من از حضور نا بهنگام سردی پاییز - کفر نگفتم - خدای ترا نمی گویم - خدای خودم را می گویم - که یخ زده و نشسته به سرما - غمناک از اینهمه بی عدالتی که به سر زمین مخلوقش می گذرد - و عاشقانه هایش را مرور می کند - و آن بالا انسانها را ورق می زند ترا و مرا *** دستهای یخ زده ام از حضور سرمای نا بهنگام پیشانی به عرق نشسته از شرمم را از حضور در بازی زندگی به روزگاری که معیار نه دوست داشتن که پول داشتن است به تسلی نشسته *** گفته بودم قبلا شاید دستهای من همیشه سرد نگاه تو گرم ... دستهای یخ زده ام را میان گلدان بکار و آبش بده بلور یخی خواهد رویید به شکل دلتنگی ********** پ.ن. ۱ ۱۹ آذر ماه تولد رهای عزیز ( رئیس رها ) بر ایشان و خانواده ی شان و اهالی دیار مهر مبارک باد
****** پ.ن ۲ یک طرح
باغی پر انگور به تو دادم چرا که دوستت دارم یک حبه به من بده تو که می گویی دوستم داری ********* پ.ن. ۳ ادامه در بزرگرراهها و خیابانها دوست بسیار عزیز و وبلاگ نویس با سابقه نرگسی نازنین در کامنتی که برای من گذاشت اشاره کرد که این نکات ترافیکی او را به یاد تصادفی که داشته انداخت و ناراحت کرد. لازم است که با عرض پوزش تاسف خود را از اینکه خاطره ی نامطبوعی را برای ایشان زنده کردم ابراز کنم . خدمت ایشان ودیگر دوستان باید عرض کنم که قصد من هم از گذاشتن این شعر واره ها کاهش ناهنجاریها در هنگام رانندگی از جمله تصادف است و اگر از میان صد نفری که ممکن است این مطلب را بخوانند تنها یکنفر سعی کند بعضی نکات اشاره شده را رعایت کند شاکرم و برای من غنیمتی ست بزرگ... بعنوان مثال سه هفته پیش در اتوبان در راه رفتن به خانه یک ۲۰۶ با سرعت بسیار بالا نزدیک بود از عقب به من بخورد که اگر در یکصدم ثانیه کنار نکشیده بودم این وبلاگ دیگر هرگز بروز نمی شد. یاد این شعر افتادم : يك جفت چشم كافي نيست واقعا رانندگی در بزرگراههای تهران بسیار وحشتناک شده است . انگار پیست مسابقه است یا میدان مسابقه . خدا بدادمان برسد مگر درد دل بس است برویم سراغ ادامه اشعار کوتاه ( اگر به این مبحث علاقمندید و مقدمه را نخوانده اید در پست شماره ۴۰ حتما بخوانید ) 31
33 به ميدان جنگ كه نمي روي
34 به همراهيم اگر ادامه دهي
35 بیشتر آدم ها
36 بيهوده سبقت مي گيري و شتاب مي كني
37 پدر به پسر مي گويد :
38 پسرم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آذر1385ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
؟؟؟ سرتو بذار کنار باغچه خیالت راحت باشه هر زبانه برگ سبز تازه رسته ی چمن می تونه بشه و میشه یه چاقو *** دلتو بذار گوشه ی طاقجه خیالت راحت باشه دلت اونقدر آش و لاشه که کسی ندزدتش *** چشاتو ببند نه واسه مدیتیشن تا اومدن چاقوی چمن رو نبینی یا نیومدن دزد قلبت رو ... ۷/۹/۱۳۸۵ *** پ.ن. ۱ بهار و امین عزیز پیوندتان مبارک
*** پ.ن. ۲ متفاوت دوم : پست قبلی ( در بزرگراهها و خیابانها ) متفاوت بود. این پست هم . آدم که بهم میریزه پستشم متفاوت میشه. بیایید برای آنهایی که دارند با مرگ مبارزه می کنند دعا کنم بیایید برای بر گشتن به انسایت برای آنهایی که از ریختن آبروی دیگران ابا ندارند دعا کنیم باز هم هشدار می دهم که در جامعه دارد نفرت جایگزین عشق می شود پس بیایید برای چیره شدن عشق بر نفرت دعا کنیم
هيولای هزار چشم - رنگ روغن روی مقوا - ۵۰ در ۷۰ *** پ.ن. ۳ شعر با اشکهایم را در پست های قبل هم گذاشته بودم اما به مناسبت مسائل رنج آور اجتماعی دوباره آنرا اینجا بگذارم با اشكهايم
- دلم مي خواهد هميشه زير باران قدم بزنم - چرا دلت مي خواهد هميشه زير باران قدم بزنى ؟ - مرا به حال خودم بگذار ... - با اشكهايم آسماني آبي مي سازم - با اشكهايت چگونه آسماني آبي مي سازي ؟ - مرا به حال خودم بگذار ... - با اشكهايم قايقي قهوه اي مي سازم - با اشكهايت چگونه قايقي قهوه اي مي سازي ؟ - گفتم مرا به حال خودم بگذار ... - با اشكهايم جنگل و جزيره مي سازم - با اشكهايت چگونه جنگل و جزيره مي سازي ؟ - چند بار بگويم امشب مرا به حال خودم بگذاريد *** اگر مرا به حال خودم بگذاري
با اشكهايمدرياچه اي مي سازم كه چادر آسماني آبي بر سرش
كه جنگلي سبز در كنارش و در ميانش جزيره اي مرجاني و قايقي قهوه اي شناور بر سطح آبهايش .... بهمين خاطر است كه از اول شب فرياد می زنم مرا به حال خودم بگذار مگر نمي بيني پياله ي چشمانم لبالب از اشكهاي نريخته اند *** - آخر نگفتي چرا دلت مي خواهد هميشه زير باران قدم بزني ؟ - برای اينکه بيشتر از سی سال است که می گريم و دوست ندارمتو نه ، غريبه ای که از کنارم عبور می کند اشکهای مرا ببيند جواد شريفيان ۶/۱۱/۸۴ *** پ.ن. ۴ ادامه چند شعر گونه ی ترافیکی
ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
در خيابانها و بزرگراه ها ( * )
( پيامهائي كوتاه براي رانندگي بهتر ...... و زندگي بهتر )
2
ادامه دارد....
( * ) این پست با دیگر پست ها متفاوت از کار در آمد چرا که از حالت ادبی محض خارج شد. ادامه ی این نکات ترافیکی را به مرور در پانویس پستهای بعد می گذارم . ********** پ.ن. چند کلیپ و چند پاور پویینت بسیار جالب و دیدنی **** پ.ن ۲ "بابك بيات" آهنگساز برجسته ايران درگذشت این ضایعه بزرگ را به جامعه هنری ایرانو دوستداران موسیقی تسلیت می گویم
"بابك بيات" از آهنگسازان و موسيقيدان برجسته كشور روز يكشنبه به دليل عارضه نارسايي كبد در بيمارستان ايران مهر تهران درگذشت.
بيات در خردادماه ۱۳۲۵در تهران متولد و از كودكي به موسيقي علاقهمند شد. او در ۱۷سالگي توسط استاد "ميلاد كيايي" با هنر موسيقي آشنا و سپس در ۲۰ سالگي وارد هنرستان موسيقي شد. استاد بيات در ۲۵سالگي با ساخت موسيقي فيلم "خورشيد در مرداب " ، "برهنه" ، "سرعت" و سريال "چنگل" به اين عرصه از هنر موسيقي روي آورد. ساخت موسيقي فيلمهاي "مرگ يزدگرد"، "ريشه درخون"، "آتش در زمستان" ، "اتوبوس"، "سريال سلطان و شبان"، "طلسم"، "شايد وقتي ديگر"،"نقطه شناخت"، "كشتي آنجليكا" و "عروسي خوبان" از جمله كارهاي اين هنرمند است. گروه اخبار فرهنگي و هنري ايرنا درگذشت اين هنرمند فقيد را به جامعه هنري كشور تسليت ميگويد ********* پ.ن. ۳ موسیقی متن دو کاست اشعار مارگوت بیکل که زنده یاد احمد شاملو ترجمه و دیکلمه کرده اند تحت عناوین ( چیدن سپیده دم ) و ( سکوت سرشار از ناگفته هاست ) ساخته زنده یاد بابک بیات است. لینکهای زیر چند تا از این آلبوم ها هستند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|