![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
بهاریه در پائیز جامه ی نو کن ز در بهار می آید پرده مپوشان که یرده دار می آید نیزه زمین زن سپر به زاویه بسپار رستم دستان به کار زار می آید باغ به آتش فکن که آن گل وحشی لاله شد و باز داغدار می آید جلگه اگر می شوی ببارد باران خسته اگر می شوی سوار می اید گنج طلب گر کنی نمی رسدت هیچ نیم اگر خواستی هزار می آید سبزه می آید به قصد زردی پائیز یار در اندیشه ی فرار می اید آنقدرم مانده تا بمانم خاموش جان که فراموش شد قرار می آید درد امان گر دهد به زاویه ی دهر سرخی سوسن به سبزه زار می آید هرچه نظر می کنم نظاره توئی تو هر چه گذر .... چهره ی نگار می آید بیش منه بند بر گلوی کبوتر بیش نوازش مکن که خار می آید سنگ منم پیش پای خلق فتاده عشق تویی عشق بی شمار می آید ابرم و اندیشه ی چکاندن باران قطره ی باران مگر به کار می آید ؟ *****
هر سو نظر شد نگاه تو آمد آن دیده ی دل سیاه تو امد آنقدر گفتم که سنگ تو خندید آنقدر مردم که ماه تو آمد آنقدر رفتم که مدهوش گشتم یاور نداری که شاه تو آمد لرزیدم از سوز سرمای پائیز خورشید گرم نگاه تو آمد بی گاه بودم نگاه تو تابید بی راهه بودم که راه تو آمد غرق گناهم چو دیدی رمیدی کشتی شدم غرقگاه تو آمد من می روم تا بگیرم بخوابم شاید که پشت و پناه تو آمد ******* پ.ن. ۱ شعر بهاری در پائیز را اوایل پائیز می خواستم پست کنم که لای دست نوشته هایم گم شده بود و دیدم هنوز فرصت هست که تقدیم دوستان کنم ***** پ.ن ۲ لینک پاور پوینت با اشکهایم لینک فلش با استاد *** پ.ن. ۳
نقاشی از خودم - رنگ روغن روی مقوا- ۳۰در ۴۰ سانتیمتر - ۱۳۴۸ گوشه ای از اطاقم در کوی دانشگاه تهران - امیر آباد شمالی *** پ.ن ۴ لینکهای صوتی پست های قبل که باز نمی شدند با آپلود مجدد در سایتی دیگر قابل شنیدن هستند
مصیبت واره به نرگسی عزیز را به ایشان و خانواده ی محترم تسلیت می گویم و برای آن مرحومه طلب مغفرت و برای بازماندگان طول عمر و شکیبایی از درگاه خداوند متعال خواستارم تاخیر در اطلاع رسانی بخاطر باز نشدن بلاگفا بوده است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 آبان1385ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
رویای نیم شبی پائیزی خواب می دیدم خدا الهه گرما بود سردم بود پتوی نوازش بر سرم کشید برای اینکه دوباره بدنبال خوابهایم بگردم *** خوابم پریده بود اما تو هم رفته بودی و خدا هم و من مانده بودم و زمهریر پائیزی *** هنوز خواب می دیدم ستاره ای دیدم به شوق پریدن تو بودی یا من یادم نیست خاطره ی خواب آب می شود در هرم هنوز نیامده ی آفتاب *** از پنجره بالا پریدم و بالا تر رفتم مثل ماهی/ پرنده ای بر اقیانوس آسمان شنا کردم گاهی اول شخص مفرد می شدم به ثانیه ای دیگر سوم شخص جمع جایتان خالی میان من و تو و او و ما و ایشان و آسمان و کهکشان بار خلواره ای در بذر کهنه ای مخفی بود تا جوانه ای زند برای برگ کوچک شبدری شدن که فراموشش کنی *** رویا تمام شد و من بیدار برگ کاغذی بر داشتم برآن پله ای نقاشی کردم بر پایین پله منتظر نشستم مگر خدا از بالای پله ظاهر شود زمانی طولانی گذشت و انتظار به سر آمد برای رفتن بسوی خانه براه افتادم پایم به شاخه ی شکسته ی درختی خورد افتادم و برخاستم روبرویم فرشته ای را دیدم که کاغذ سفیدی به دست دارد و دارد پلکانی را نقاشی می کند و مرا که کز کرده ام از سرما بر پایین پله و نور از بالای پلکان برای گرم کردن من بسوی پایین آبشار وار جریان دارد *** هنوز خواب بودم هنوز رنگ شیری خواب را می دیدم و بر زمینه ی آسمان بال می زدم تا از سر دلتنگی بسرایم هزاره ای گذشت بیدار شدم و شعری نوشتم دیگر نه خودم بودم نه خوابم نه خاطره اما هنوز خواب خدا را می دیدم الهه گرما و من هنوز از سرما می لرزیدم **** پ.ن چند تصنیف زیبا از زیبا شیرازی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
نور و سایه *** تقدیم به نسیم و محسن ***
سایه به دیوار یعنی چراغی هنوز هست
نور هم سایه دارد اگر در برابر نوری درخشان تر قرار بگیرد
نور و تاریکی توامان دوگانه اند همزادند نور خدا شد تاریکی شیطان
نیمه روشن ماه که سایه می خورد و سیاه می شود و سیاهی بیشتر هلال می شود و زیبا تر
امتزاج سیاهی و سفیدی بر پهنای پهناور کاغذ تا تصویری طبیعی به چشم بیاید همه اش من همه اش تو من سیاهی مداد شمعی سیاه تو سفیدی شعله ی شمعی
شعله ی شمع هرچقدر کوچک باشد بزرگترین فریاد است برای دادن پیامی روشن شب تنهاییم بزرگ و سیاه است نیم نگاه روشن کوچکت را از این سیاهی دریغ مکن
سیب را به دست تو دیدم نیمش روشن بو نیم دیگرش تاریک
عقربه های ساعت مچیم از مدار تاریکی گذشته اند روز هنوز دست تکان می دهد برایم
ساعت سایه را به دیوار میزان کن تا به نور برسی پنجشنبه ۱۸/۸/۱۳۸۵
**** پ.ن ۱ برای شنیدن هر شعر روی نام آن کلیک کنید **** پ.ن ۲
از مزایای SMS دریافت این رباعی زیبا از سوی عزیزی است گل کرده دوباره حال باران بر من گسترده فرشته بال باران بر من با چتر بیا امشب و با چتر برو چون می رود احتمال باران بر من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 آبان1385ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
شکست سکوت < يك > یادم باشد بگویم بارش اشک همان شکوفه لبخند است فقط خدا زاویه اش را به اندازه نیم صفحه چرخانده است یادم بینداز بگویم عشق همان نفرت است عشق من به خوبی خدا نفرت خدا از پلیدی من یادم بیاور بگویم سکوت همان فریاد است باژگونه شده تا آرامش شما را بهم نزند یادم نمی رود بگویم هق هق همان قهقهه است حروفش سر و ته شده بیاد کمتر دارم دومی را اولی را اما بسیار و دست آخر یادم آمد بگویم امشب عجب باد و بارانی بود نهال خاطره اش را در باغچه خیال شما مي كارم تا اگر نبودم بجای من و برای همیشه حفظش کنید
< دو > دنبال واژه ی نابی می گردم برای تکرار نام مقدس خدا یافته ام بر زبان نمی آورم بهتر از آنکه یافته ام اگرپیدا کردی از گفتن دریغ مکن می خواهم نماز بخوانم قبله کدام جانب است من که در هر شش جهت خدا را می بینم اما نمی دانم خانه اش کجاست سمت کوه دماوند؟ سلطنت آباد یا جوادیه؟ اگر پیدا کردی از گفتن دریغ مکن صدای ساز سکوت می آید به همراه بوی یاس صدای سازی دیگر یا بوی گلی دیگر را اگر پیدا کردی از گفتن دریغ مکن ۱۴/۸/۱۳۸۵
*******
پ.ن. ۱ پس از انتخاب عنوان این شعر یادم افتاد که بگویم « شکست سکوت » عنوان کتابی از کارو است نمی دانم هنوز هست یا به میهمانی خدا رفته باور کن پس از رفتن مهمانی واقعی تازه شروع می شود ***** پ.ن. ۲
حضرت مولانا از نگاه من اینهم یکی از ناب ترین غزلهای مولانا آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت/وان نفسی که بی خودی یار چکار آیدت **** پ.ن. ۳ برای شنیدن هریک از شعرها روی اسم شعر کلیک کنید
****
پ.ن. ۴
حیفم آمد کامنت زیبای آزاده عزیز را بر این پست اینجا نگذارم: یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم... یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست… یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود!... یادم باشد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
پاییز به نیمه رسیده اما هنوز برگهای سز بر شاخه ها جلوه گرند *** من هم دارم زرد می شوم اما با دیدن سبزینه ها هنوز شاد
پ.ن. ۱ برای شنیدن هریک از شعرها روی اسم شعر کلیک کنید
شعری برای گم شدن ( مرثیه برای شاملو گلسیری و ... )
*****
پ.ن. ۲
![]() بجای گلی سرخ سیبی سرخ به دستت می دهم برای اینکه از بهشت برانیم
اولین برف امسال
صدای تیک تاک ساعت مچیم مثل صدای تیک تاک ساعت قلبم بیشتر شده جایی گفته بودم ۸۶ شاید هم ۸۵ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 آبان1385ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
دوست داشتن یعنی
دوست داشتن یعنی
ازمن مرنج
برای شنیدن هریک از شعرها روی اسم شعر کلیک کنید
پ.ن.
و اینهم دوست داشتن از زبان یک کودک که توسط ایمیل الان به دستم رسید:
اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا ۷ ساله پ.ن. ۲
ديروز عكسي از قرص ماه گرفتم و قله دماوند سپيد شده از اولين برف امسال ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
![]() باز هم باران رنگ آسمان که نارنجی می شود
![]() تمام تنم به درد می نشیند
وقتی که احساس می کنم دروغ می گویید وقتی حس می کنم دروغ می شنوم وقتی که دوست دارید دروغ بگویم و بشنوم وقتی که دوست ندارم دروغ بشنوم و بگوییم وقتی نمی توانم مثل شما به راحتی باشما دروغ بگویم و مثل شما از سر بی دردی به قهقهه بنشینم و به پیله ی تنهائیم غوطه ور می شوم ................... وقتی که پس از اینهمه تلاش پس از اینهمه باریدن باران پاییزی رنگین کمان دوست داشتن دارد کمرنگ می شود *** تمام وجودم به لرزه می نشیند وقتی که تنها هستی وقتی که تنها هستم وقتی که تنهایی را با تمام وجود حس می کنم وقتی که کودک چهار ساله ی درون کسی من هزار ساله را به ریشخند می نشیند *** تمام وجودم را هراس بر می دارد وقتی که می اندیشم پشت هر چهره ی فرشته سان شیطانی ست و عشق را در گورستانها باید دنبال گشت وقتی که از نردبان دوست داشتن بالا می روم و به پوچی می رسم ...... وقتی که معیار زندگی یا زنده بودن به داد و ستد خلاصه می شود.... *** خواهش می کنم کلام امشبم را که از سر دلتنگی بود به هیچ کس مگو یا با صدای بلند بگو که کسی نشنود *** تمام تنم سرد می شود وقتی که گرمی لبخند را بر لبانتان نمی بینم و فقط قهقهه سر می دهید از سر خودخواهی ***** کلام آخر اینکه دوست داشتنم دارد تحلیل می رود نه اینکه نفرت جایش را بگیرد هرگز ... جای آن چه احساسی شکوفه خواهد زد در قلبم خدا می داند شکوفه ی مرگ باشد شاید پ. ن. برای شنیدن شعرهای زیر روی اسم آنها کلیک کنید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 آبان1385ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|