![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
وا گویه هایی در سیاهی شب
<< یک >> گاهی برای دوباره دیدنت ماهی دو ماهی سه ماهی چهار ماهی رنگی را بر برکه ای به تماشا می نشینم یا مرور می کنم بر کتاب حدیث ماهی گیر و دیو نمی دانم کسی آن را خوانده است؟ *** درختی را دیدم امروز که نوجوانی نقش قلبی را برساقه اش ...... با چاقو ..... و ساقه درخت خشکیده بود *** مگذار گلدان چینی ترک بردارد يا ترک بخورد تو شاید ندیده باشی اما من هزار گلدان چینی را دیده ام ترک خورده شکسته شده ریخته زیر پای رهروانی که یکی شان هم خودم بوده ام *** زندگی مان گلدان چینی را می ماند که توان ترک خوردن دارد و دوستی مان هم توان ترک برداشتن
آینه کار خودش را می کند مرا و ترا نشان می دهد برای اینکه من و تو اثبات کنیم حضور آینه را *** مجنون صدا می زند لیلی لیلی صدا می زند مجنون صدای لیلی در کوه پیچید صدای مجنون در آب چشمه فرو مي شود *** از هميشه تنگ دل ترم قول می دهم نباشم می شوم اما و دوباره دل تنگ می شوم از قولی که داده ام و نتوانسته ام تو اما قولی نمی دهی قول ندادن تو و دلتنگی من دو روی یک سکه است که ديشب بر آسمان پرتابش کرده ام امشب هنوز نیفتاده است
<< سه >> با کودک درونم خلوت می کنم به خلوت درونم که می روم کودک می شوم *** به باور درونم چون رجوع می کنم به این بار می رسم که هنوز هیچکس حتی تو باورم نکرده *** تلاش می کنم تا زنده باشم که عشق بو رزم به دوست داشتن بنشينم هر چه را تو آفريده ای این همه سنگ را چرا بر سر راهم قرار می دهی
<< چهار >> چه انتظاری داری از باد؟ جز اینکه شعله فانوست را بمیراند .....
جز اینکه پیش پایت قرار گیرد و در غلطاندت ..... چه انتظاری داری از عشق؟ جز اینکه در اوج خونسردی خاکسترت کند ..... چه انتظاری داری از انتظار؟ *** آسمان از قندیل ستاره تهی شده و هزار دستان مثل همیشه خاموش است
در راه دیروز به فردا خدا هزار قلوه سنگ بر سر راهم قرار می دهد برای اینکه مرا امتحان کند من هم هزار لبخند بر لب تو برای اینکه امتحانت کنم برای اینکه بدانم سیاهی شب تا کجا می تواند ادامه داشته باشد
۲۷/۶/۱۳۸۵
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
در راه ديروز به فردا (*) در راه ديروز به فردا لحظه اي درنگ مي كنم زير سايه ي ابري مي ايستم در ايستادن قدم مي زنم و به گاه قدم زدن مي ايستم براي اينكه ترا ببينم براي اينكه مرا ببيني براي كاشتن گل نرگس بر گلداني كه بي گل مانده براي بوئيدن گل محمدي به سفال گلداني كه هنوز نديده ام براي اينكه لبخند به لبت بگذارم براي اينكه مرا بخنداني براي اينكه بخندانمت براي اينكه با تو بگويم براي اينكه از تو بشنوم *** در راه ديروز به فردا امروز را خط مي زنم فاصله ها را دو پله يكي طي مي كنم به بالا و پائين تا مگر پله اي دو باره به بالا يا پائين *** در راه ديروز به فردا سعي مي كنم ترا از خودت جدا كنم نمي توانم پس خودم را از خودم جدا مي كنم *** در ره ديروز به فردا بهار مي رسد از راه و باران مي بارد براي اينكه كنار راهم گل اطلسي برويد *** در راه ديروز به فردا هزار تخته سنگ خدا بر سر راهم قرار مي دهد براي اينكه مرا امتحان كند آبي را خاكستري مي كند خاكستري را سياه سياه را تهي و تهي را سفيد *** در راه ديروز به فردا به آب چشمه ساري ساكن خيره مي شوم به قدري آرام است كه نقش خودم را مي بينم بي هيچ حاشيه اي فقط چشمه اي ست و چشمي لبريز از حديثي نا منتظر " در راه ديروز به فردا" *** در راه ديروز به فردا تلاش مي كنم كه سايه ابري شوم براي تو سايه درختي ... زلالي چشمه ساری ... سپيدي آسماني ... در راه ديروز به فردا 21/6/1385 در راه رسیدن به خانه ام آبی آسمان به سورمه ای گراییده روزی دیگر را پشت سر نهاده ام از پس تلاشی از روی عشق برای امروز کردن فردا
۲۳/۶/۱۳۸۵
(*) پانویس : سطر اول شعر فوق از مارگوت بیکل است : مارگوت بيكل : در راه ديروز به فردا زير درختي فرود مي آيم در سايه اش براي لحظه اي كوتاه از زندگي ام انديشه كنان به راه خويش انديشه كنان به مقصد خويش انديشه كنان به راهي كه پس پشت نهاده ام انديشه كنان به تمامي آنچه كه در حاشيه راه رسته است آنچه شايسته ي تحسين است نه بايسته ي تاراج شدن آنچه شايسته ي عشق ورزيدن است نه بايسته ي كج انديشي آنچه شايسته ي بجاي ماندن در خاطره است نه بايسته ي بسرقت بردن *** زير درخت زندگي ام فرود مي آيم در سايه اش براي لحظه اي از فرصتم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
عشق و درد ( ادامه ی با خودم هستم ) بانی عشق باش
نه راوی عشق ... راوی درد باش نه بانی درد *** با خودم به زمزمه بودم که پنجره باز شد و بسته با پرنده ای که به داخل آمد با دو شاخه کوچک بر منقارش عشق و درد آنها را کنار پایم روی زمین گذاشت و پرید ***
پرنده رفته بود و پنجره بسته به خودم برگشتم به دنبال کاغذی می گشتم که روی آن چیزی تازه به ذهن آمده را بنویسم کاغذی در دست چپم - که هنوز درد می کند - دیدم رویش نشته شده بود : بانی عشق باش نه راوی عشق ... راوی درد باش نه بانی درد .... با تو نیستم با خودم هستم نیمه شعبان مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
یک
پلکان فرود می آید و به بالا بر می آید تا دوباره فرو رود و باز به سوی بالا *** خورشید می رود و می آید که سیاهی سفید شود سفید رو به سیاهی و باز به سوی بالا *** شیطان چون حیوانی وحشی کنام می جوید در درون من و بعد بیرون می شود تا حضور و روشنی خدا شدت گیرد بیشتر و بیشتر و آنگاه باز رو به سوی بالا *** مگر به خاطر نمی آوری گاه که در راه سفر به سرزمین های شمالی هستی به تاریکی تونل فرو می شوی و بعد که از تاریکی تونل بیرون می آیی نو را از همیشه آراسته تر می بینی با نگاهی رو به سوی بالا
دو از لبخند تو و من است که رودخانه ی زندگی از فراز تپه ی نیستی جاری می شود میان اینهمه سوگ و سیاهی لبخندی بزن *** گریه سر آغاز زیستن است مویه اما ادامه ی مردن ولی بخاطر بسپار و هراس مدار تا میان اینهمه گریه بخندی یا به گریه بنشینی میان موج خنده ای که در دل این ترانه موج می زند *** کلام آخر اینکه برای اینکه دلتنگی ام فرو کش کند لبخندی بزن
سه
شیشه هم شکستنی ست مثل قلب که ترک بر می دارد و می شکند *** قلب هم شکستنی ست که آبگینه وار ترک بر می دارد برای شکستن *** و بغض هم شکستنی ست وقتی که می شکند سیل جاری می شود در مسیری که از آن عبور می کنی *** قلب شیشه ای که می شکند احساسها مثل زلالی اشک بر کف پیاده رو می ریزند احساسهای ریخته شده کف پیاده رو را خیس می کنند و رنگ آجر فرش تیره می شود تا عابران خسته به خستگی از روی شان بگذرند و آنها ر ا له کنند *** از آنسو تر عبور کنید لطفا مگر نمی بینید قلب این بلور دوست داشتن شکسته و خیسی احساس های ریخته شده رنگ آجر ها را دیگر کرده
پانویس :راستی یادم باشد بگویم که امشب در راه رسیدن به خانه .... بر سر راهم .....خورده های شکسته ی بلورینی را دیدم و هرگز ندانستم که آبگینه ایست شکسته یا که قلبی به شکل شیشه. پس به آرامی از کنارش عبور کردم . مگر یا اگر تا دوباره به فردا که رسیدم. خورده هایش را از مقابل پای رهگذران بر دارم . به دستمالی بگذارم و بر شکاف دیواری که شاید تقدس گرفته باشد از عشق.............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
بازهم به همین سادگی روی زمینم در راه رسیدن به خانه کنار بزرگراه ایستاده ام برای نوشتن سی دقیقه مانده به ساعت ده و ده دقیقه که عقربه های ساعت به شکل بالهای پر پرواز پرنده ای شوند یا انگار آسمان باشد که بال گشوده و مرا طلب می کند به آسمان چشم می دوزم به قصد دیدن ستاره ای که هنوز شماره ندارد - در قصه آمده که ستاره ها همه را شماره گذاری کرده اند - آسمان را غبار گرفته و چشمم چیزی نمی بیند **** به زمزمه زیر لب چیزی می گویم وردی/ دعایی در وزن فاعلن مفاعیلن یا مفعول فاعلاتن یا مثل زمانی در آینده که دوره ام می کنند با بانگ بلند لاالله الا الله وقتی که حادثه به سادگی اتفاق افتاده است *** به زمزمه شاید نام خداست که بر زبانم جاری می شود و زمزمه بزرگ و بزرگتر می شود و من کوچک و کوچکتر آنقدر کوچک که بر موج زمزمه - که حالا به قدر کافی بزرگ شده - سوار می شوم برای گردش در آسمان حالا دارم ستاره ها را که زیر پایم هستند نظاره می کنم برای یافتن ستاره ای که هنوز شماره ندارد و به ثانیه ای دیگر حس می کنم که روی زمین ایستاده ام به همین سادگی
ج. شریفیان ساعت 40: 21 شامگاه 6/6/85
و این هم سه شعر بسیار زیبا از مارگوت بیکل تقدیم به بازدیدکنندگان عزیز
۱ می توانم نگهدارم دستی دیگر را چرا که کسی دست مرا گرفته است و به زندگی پیوندم داده است
۲ موطن آدمی را برهیچ نقشه ای نشانی نیست موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش دارند
۳ ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که زیر غلطکی می رود و گفتن که سگ من نبود *** ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردنش که گلدان را آب باید داد
*** ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را بخود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش
*** ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان وگفتن : من اینچنینم!!!
*** ساده است که چگونه می زیم باری زیستن سخت ساده است و.... پیچیده نیز هم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
به همین سادگی روی پارچه ای سیاه نامت را به رنگ سفید با سایه ی سبز روشن محصور در میان چند عبارت برای دلداری به ... با چهار میخ روبروی ورودی به همین سادگی **** هنوز درخیال یافتن کلاهی هستی با نخ کاموای سیاه رنگ وپیدا کردن کسی که این کلاه را بسرش بگذاری درست در لحظه که داری پیدایش می کنی همسایه ها دارند به خانواده ات کمک می کنند برای نصب پارچه ای سیاه مزین به نام تو روبروی ورودی به همین سادگی **** دلت می خواهد تو هم حضور داشته باشی و کمک کنی هنگام نصب پارچه سیاه روبروی ورودی اما نمی شود کسی به تو هرگز توجه نمی کند روبروی ورودی ایستاده ای و آنها را صدا می زنی حتی با فریاد کسی نمی شنود اما روح شده ای یا تصویر روح به همین سادگی **** خسته از این همه سیاهی و از این پارچه که سیاه است پارچه ای سفید سفید برمی داری به خیاط می گوئی اندازه ات را بگیرد دوختنش خیلی آسان است آنرا به تنت می کنند ..... حالا خانواده و آشنایان و همسایه ها ترا دوره کرده اند و .... پس از اینکه خیالشان از بابت تو راحت شد به خانه برمی گردند و فراموش می کنند آنهمه هیاهوی روبروی ورودی را به همین سادگی **** به آخردنیا می رسم دارم ..... دوست دارم دایره ای پیدا کنم برای رقصیدن بر پیرامون آن تا به آخردنیا تا زمانی که پارچه ای سیاه روبروی ورودی خانه به همین سادگی
ج.شریفیان ۱۴/۱/۱۳۸۵
پ.ن. غریبه نازنین مهم نیست این کلام از زبان کيست. فقط خوشتر دارم ديگران بخوانند. من اعتقاد دارم تا زمانی که شعری در دفتر شخصی كسي نوشته شده باشد، از آن ولی وقتی آنرا در روزنامه ای، هفته نامه ای ، کتابی یا وبلاگی درج می کنند دیگر از آن سراینده نیست هرچند که پانویس اسم او را یدک بشکد. از او جدا شده و به فرهنگ دیار تعلق گرفته. اگر شعری خوب باشد می ماند. اگر بد باشد زیر دست و پای شعرهای دیگر له می شود. بنا بر اين تو مي تواني، بخشی از احساساتم را که بصورت شعربیان کرده ام، جمع و تفریق کني، و اگر خواستی حتی بنام خودت در وبلاگت قرار بدهي.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|