![]() |
![]() |
|
| ای کاش می توانستم تو باشم... اگر می توانستم تو باشم ... تمام جهان بودم.... |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
برای فایل آکروبات کلیک با اشكهايم - دلم مي خواهد هميشه زير باران قدم بزنم - چرا دلت مي خواهد هميشه زير باران قدم بزنى ؟ - مرا به حال خودم بگذار ... - با اشكهايم آسماني آبي مي سازم - با اشكهايت چگونه آسماني آبي مي سازي ؟ - مرا به حال خودم بگذار ... - با اشكهايم قايقي قهوه اي مي سازم - با اشكهايت چگونه قايقي قهوه اي مي سازي ؟ - گفتم مرا به حال خودم بگذار ... - با اشكهايم جنگل و جزيره مي سازم - با اشكهايت چگونه جنگل و جزيره مي سازي ؟ - چند بار بگويم امشب مرا به حال خودم بگذاريد *** اگر مرا به حال خودم بگذاري
با اشكهايمدرياچه اي مي سازم كه چادر آسماني آبي بر سرش
كه جنگلي سبز در كنارش و در ميانش جزيره اي مرجاني و قايقي قهوه اي شناور بر سطح آبهايش .... بهمين خاطر است كه از اول شب فرياد می زنم مرا به حال خودم بگذار مگر نمي بيني پياله ي چشمانم لبالب از اشكهاي نريخته اند *** - آخر نگفتي چرا دلت مي خواهد هميشه زير باران قدم بزني ؟ - برای اينکه بيشتر از سی سال است که می گريم و دوست ندارمتو نه ، غريبه ای که از کنارم عبور می کند اشکهای مرا ببيند جواد شريفيان ۶/۱۱/۸۴ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
چقدر پنجره دارد اين اطاق ( قسمت هفتم شعر بلند «با خودم هستم» )
***برای باران*** براي خودم اطاقي مي سازم با هزار پنجره و هر صبح با اميدی دوباره روبروي يكی از پنجره ها مي نشينم در انتظار آمدن باران تا هزار سال ........ و در هزاره ي بعدي روبروي پنجره ي بعدي *** دلم كه مي گيرد از نيامدن باران چشمانم باراني مي شوند چشمانم که باراني مي شوند باد مي وزد و پنجره را با خودش مي برد من هم كنار پنجره ي بعدي مي روم می نشینم و منتظر مي مانم *** كسي از كنار اطاقم عبور مي كند كسي كه از كنار اطاقم عبور مي كند به نجوا مي گويد چقدر پنجره دارد اين اطاق آه ه ه چقدر چشمش شور است هوا به ناگهان طوفاني مي شود طوفان تمام اطاق را با تمام پنجره هايش با خودش مي برد و من مجبور مي شوم دوباره براي خودم اطاقي بسازم با هزار پنجره و هر صبح با اميدی دوباره روبروي يكی از پنجره ها مي نشينم در انتظار آمدن باران تا هزار سال ....... ....... و پايان يافتن این داستان بی پایان ........... با تو نیستم با خودم هستم ۲۱/۲/۱۳۸۵
پانویس : شعر باخودم هستم آذر ۷۹ سروده شده است .
مرور خاطرات گذشته می نشینم تا خاطرات گذشته ام را مرور کنم ... اب که می گذرد از سر ... خاطره که بیشتر از دو تا می شود پیله ای خیال پروانه شدن دارد بارانی که خداست یا خدائی بارانی ... و مثل هربار که می خواهی به فراموشی بسپاری خودت را و بهار را که همیشه است و باران را که هر شب بر چشمانت جاری می شود ... هرگز نمی شود **** می نشینم تا خاطرات گذشته ام را مرور کنم می نشینم و گذشته ام را مرور کنم می نشینم تا مرور کنم خاطراتم را و فاتحه ای برایشان بخوانم ...... به خدا اعتماد کردم حتی به شیطان اعتماد نباید می کردم اعتماد نباید می کردی اعتماد نباید می کرد به تو ؟؟؟؟ نه ترا نمی گویم ضمیر سوم شخص مفرد را می گویم که یا دوستم ندارد یا مرا از یاد برده است *** می نشینم وخاطرات گذشته ام را مرور کنم ... ببین چقدر به سادگی شبان گرگ می شود ولی به سختی گرگ شبان *** می نشینم تا خاطرات گذشته را ورق بزنم ببین که نگاه من است که کوه را می سازد و عشق من است که ترا رقم می زند و انگشتان من است که این دفتر را این قصه را و این عشق را ورق می زند و عشق من است که ترا می سازد و تمام جهان را - جائی مگر نگفته بودم انگار که عشق همان خداست و خدا همان عشق است ؟ - اگر نگاه و عشق من نبودند نه کوه بود نه تو **** می نشینم و خاطره ای را بغل می کنم « زبان برای تفاهم بود / ولی دریغ / دلیل سوء تفاهم شد » و خاطره ای دیگر را « من کوه را شکستم و گفتم / اما تو از شکستن یک تپه عاجزی / در فتح کوه دست تو در کار است / و فتح دستهای تو / خود مشکلی عظیم تر از کوه » و خاطره ای دیگر را « دندان شیریم درد می کند ........ » تمامشان را بغل می کنم تا بخاک بسپارمشان نه اعتماد بخود نه گرگ درون نه شبان بیرون مرا که خسته ترینم در مرور کردن و بخاک سپردن خاطراتم کمک نمی کنند تنها صدای لا الله الالله می شنوم می شنوم از دور با ضرب آهنگ فاعلن مفاعیلن *** و آخر سر این منم که رویروی آینه می نشینم تا ترا مرور کنم و خاطرات گذشته ام را مرور کنم و شب را که از همیشه سنگین تر است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
رنگین کمان امروز مثل هر روز در خيابان خلوت هر روزه راه مي رفتم كه ناگهان روبرويم دروازه اي به گلستاني باز شد با گلها و پرنده هاي الوان با تنوع رنگهايي رنگين تر از رنگين كمان
ستاره اي كه پلسار مي شود (*) با کلام هنوز همانم کلیک فرشته نه سايه اي از روح دوست داشتن به ديوار نفرت - ديوار را فرو بريز- *** هنوز همانم ده ساله كودكي لباس ميانسالي پوشيده ده ساله كودكي ميان خيابان كنار جقجقه هايش-براي فروش- دانه دانه -براي مردمي كه نمي شناسد- كلاله عشق عرضه مي كند *** هنوز همانم سايه اي به ديوار دوست داشتن -هيچگاه نپرسيده اي كسي كه اينهمه طالب دوستي است- به كدام كهكشان تعلق دارد *** هنوز همانم كودكي كه بر برگ تاك فال مي گيرد و فالش/هميشه به عشق مي نشيند *** هنوز همانم زمزمه اي در سكوت ستاره اي كه از تداوم نفرت پلسار مي شود *** هنوز همانم گناهكار آدمي كه به سيب دست زد و سيب را براي بوئيدن چيد *** هنوز همانم كسي كه عاشق عشق بود و وقتي از تمام ستاره ها نفرت مي باريد به بياباني افتاد و خار عشق پايش را خليد *** هنوز همانم كه عاشق ستاره هاست و عاشق عشق و نمي داند سرچشمه اينهمه نفرت در كجاست *** هنوز همانم هنوز در آينه -به سادگي كودك دو ساله اي – به خودم لبخند مي زنم و مي بينم تصويرم در آينه به گريه نشسته است *** هزار بار شام آخر را از اول بازي كرده ام و باز منتظر شام آخر ديگري هستم *** هنوز همانم جوياي جمعيتي پس از تفريق دستي براي دوستي ابري براي باران تا تمام گناه زمين را بشست و شو بنشيند مرداد ۷۷ (*) پلسار Pulsar اجرام فضائي كوچكي در كهكشان راه شيري هستند كه امواج راديوئي خاصي را با فركانس مشخص ارسال مي كنند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
بنام او که سرچشمه لايزال عشق و پاکی است ما انسانها مثل ديوار از کنار يکديگر عبور می کنيم ؛ بيگانه : بی آنکه حتی بهم نگاه کنيم : که اگر چنين کنيم هم از سر تحقير خواهد بود . مثالی کوتاه بزنم. هر روز از کنار همسايه عبور می کنيم بدون بر قراری ارتباط و چون اين عمل چند سال تکرار می شود منجر به دست تکان دادنی و سلامی می شود . همين ... اتفاقی می افتد و کنار هم قرار می گيريم. عروسی پسر جوان يکی از همسايگان است ؛ يا خدای نکرده مجلس ختمی بر پاست و ما که هر روز چون ديوار از کنار هم عبور می کرديم : حالا کنار هم نشسته ايم. گفتگو آغاز می شود . عجب ....... افکار اين آقا چقدر شبيه من است ؟ انگار هر آنچه در ذهن من است بر زبان او جاری می شود . ده سال ديوار وار از کنار هم عبور کرديم ؛ و تازه بهم رسيده ايم .... اشکالی ندارد همين چند صباحی هم که مانده غنيمت است ..... ......... حالا با ايجاد اين وبلاگ چقدر مجال گفتن هست و چقدر رضايت خاطر مخاطبين حاصل خواهد شد ؛ خدا داند . پس با هم مرور کنيم اولين نوشته ها را . دو شعر کوتاه پنجره تا خدا و دست ۱ و ۲ که دقيقا به فاصله يکماه سروده شده اند.
از پنجـره پنجره را باز كن **** اگر آن قدر كوچكي يا خسته ج. شريفيان 4/10/1384
از پنجـره
... ... ... ... ... براي اينكه دارم احساس مي كنم ج. شريفيان 4/11/1384
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ج. شریفیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشعار و بعضی از نقاشی هایم
××××××××××××××××× قابل توجه بازدید کنندگان محترم: استفاده از مطالب در وبلاگهای دیگر آزاد است البته اگر منبع ذکر شود سپاسگزار خواهم بود. |
|
RSS
|